X
تبلیغات
فرهنگ ایران
اگر به تاریخ سه هزار ساله ایران نگاهی بیندازیم خواهیم دید گر چه که در دوره های مختلف از لحاظ آداب و منش حکومتی در بین شاهان سلسله های مختلف تفاوتهایی بوده اما همه آنان در یک مسئله وجه اشتراک داشته اند و آن هم داشتن حرمسرا به عنوان مهمترین عامل تفریح و عیش و نوش بوده است.

تنها در سلسله زند و حکومت کریم خانبود که زن جایگاه مناسب تری در هسته مرکزی حکومت به دست آورد. کریم خان حرمسرا پروری شاه را عامل ترویج فساد و بی بند و باری در بطن جامعه می دانست و از همین رو از این امر اجتناب می ورزید. در همین دوره و با توجه به نگاه اصولی تر و منطقی تری که به زن و جایگاه او گردید زنان به پیشرفت های جالبی نیز دست یازیدند. از آن جمله در همان زمان بود که اولین عکاس زن ایرانی یعنی اشرف السلطنه همسر محمد خان اعتماد السلطنه معرفی شد و در خانواده های اشراف این صنعت نوظهور در بین زنان و دختران رواج پیدا کرد.

پس از پایان سلطنت زندیان قاجارها که از نسل مغول بودند توسط آغا محمد خان زمام امور را به دست گرفتند. آغا محمد خان در کودکی به دستور علیقلی میرزا برادر زاده نادر شاه خواجه شده بود اما این امر سبب نشد که از برگزاری سنت حرمسراداری چشم پوشی کند. خواجه بزرگ دارای یک حرمسرای مبسوط بر شانزده یا هفده زن زیبا بود و البته همیشه به خاطر اخلاق تندش زنان را مورد ازار و اذیت قرار می داد.

آغا محمد خان در جنگهای خود زنان زیبا را به اسارت می گرفت و از همین رو در میان زنان حرمسرایش از دختر گرجی تا زن سمرقندی و ترکمن یافت می شد. همچنین بسیاری از خانمها ,دختران خود را به عنوان هدیه به خواجه بزرگ می دادند و این امر نیز به کامل تر و پربار تر شدن مجموعه حرمسرای شاهی کمک می کرد.

پس از او فتحعلی شاه و نوه اش ناصرالدین شاه بر این طریقت پای فشردند و یکی از پرخرج ترین حرمسراهای تاریخ ایران را برای خود به راه انداختند.

شاهی با هزار زن عقدی

فتحعلی شاه نزدیک به هزار زن عقدی و کنیز و رقاصه داشت و این در نوع خود یک رکورد بی نظیر محسوب می شد.با این همه او خواننده های زن تهران را نیز به قصر خود دعوت می کرد. تعداد زنان او در آغاز حکومت از چهار زن عقدی و شصت کنیز تجاوز نمی کرد اما پس از مدتی به پانصد نفر رسید و تا پایان دوران سلطنت تعداد زنانی که در حرمسرای او زندگی می کردند از هزار گذشته بود . تعدادی از این زنان حتی یک بار هم موفق به حتی صحبت با شاه نیز نشده بودند.

فتحعلی شاه تنها از ۱۵۷ زن خود ۲۶۲ فرزند داشته است. احمد میرزا کوچکترین فرزند او نیز کتابی در شرح حال زنان او نوشته است.

ناصرالدین شاه اما در این باب اندکی معقول تر می اندیشید و به ۱۰۵ زن عقدی در حرمسرا اکتفا کرده بود.


نحوه انتخاب زنان برای خوشگذرانی شاهانه

زمانی که شاه تصمیم به انتخاب یکی از زنانش می گرفت یکی از خواجه های کشیک را فرا می خواند و به دنبال یکی از زنان می فرستاد. به دلیل کثرت زنان و کمبود سعادت دیدار؛ خانمی که توسط شاه فرا خوانده شده بود از روی خوشحالی انعامی نیز به خواجه ی حرمسرا می داد.

نقل است که همسر اول فتحعلیشاه یعنی انیس الدوله با توجه به نفوذی که داشت هیچ گاه اجازه نمی داد زنان دیگر مدت زیادی در حضور شاه باشند مبادا که همسر نخستین از کانون توجه شاه خارج شود. اگر زنی بعد از مدتی از نظر شاه می افتاد و بی مقدار و بی ارزش
می شد با حیله انعام زیادی به خواجه کشیک می داد تا او را به جای خانمهای احظار شده به حضور ببرند و به خواجه آموخته بودند که اگر شاه متوجه شد بگویند چون صدا اهسته بوده خوب متوجه نشده اند.

شیوه دیگر شاه برای انتخاب این بود که زنان را هر روز به صف می کرد و پس از سان دیدن یک و یا چند نفر را با اشاره ی عصا برای بزم شبانه انتخاب می کرد.

این نگاه کالا گونه و مصرفی به زن و کرامت او با افزایش دانش و در عصر مدرنیته نه تنها از میان برداشته نشد بلکه همگام با دیگر مظاهر عالم رنگ و بوی مدرن به خود گرفت و به برده داری جنسی از زن تبدیل شد.

گویی باور اینکه زن نیز چون مرد ارزشهای اخلاقی و کرامت انسانی دارد در پس انهدام ارزشها فراموش شده است و زن تنها به عنوان ابزار کام جویی جنس مخالف شناسانده شده است.
حتی در کشورهای مدرن که دعوی دفاع از حقوق بشر را دارند زن مهمترین عامل تبلیغات محسوب می شود. در بدنه قدرت نیز هنوز عطش صاحب منصبان و قدرت مداران به وجود مادی زن به قوت خود باقی و مستدام است و رسوایی های متعدد اخلاقی در میان سران کشورهای جهان خود دلیل این مدعاست. انگار که قدرت مندان بهره مندی از زن را به شیوه تنوع طلبانه حق مسلم خود می دانند.

به عنوان نمونه زنان صدام حسین دیکتاتور سابق عراق در عشرتکده شخصی او نمونه هایی از این نگاه تجاری و غیر انسانی به زن در دنیای مدرن هستند.
نحوه بهره کشی از زن در کشورهای حوزه خلیج فارس و همینطور خاور دور نیز نمونه های بارزی از نگاه ابزارگونه به زن و وجود مادی اوست

برگرفته ازکتاب سیاست وحرمسرا نوشته خسرومعتضد

+ نوشته شده توسط ابوطالب در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:13 |
خیلی تعجب می کنم از صحبت بعضی آقایان که در محافل و مجالس و یا در مطالب و نوشته های خود از حق وحقوق زنان و یا از نیازهای روحی روانی
آنان سخن می گویند. آیا اینان به راستی زنان را می شناسند؟
و یا تا به حال حتی به معنی کلمه زن فکر کرده اند ؟
یا فقط از روی میل شخصی خود آن را معنی کرده اند؟

براورده کردن نیازها و اهمیت دادن به خواسته های روحی روانی از نکاتی است که می تواند زندگی یک زن را کامل کند و سالها از او تکیه گاهی مطمئن در زندگی بسازد. هر چند با توجه به روحیات حساس و صدمه پذیرش همیشه دوست دارد به مردش تکیه کند و ارامش یابد.
در آداب متقابل زندگی که اهمیت روانی دارد چه بسا یک رفتار نامناسب و یا یک سوء تقاهم باعث دلسردی و یا حتی تنفر می شود.
جالب اینجاست مردانی که با رفتار و گفتار خود موجب آزارهای روانی زنان خود میشوند هرگز انتظار هیچ عکس العملی از جانب همسرانشان ندارند.حال انکه تداوم
خانوادگی
و وجود یک ارامش نسبی نیازمند تلاش دو جانبه می باشد.
آگاهی از ارزشهای واقعی زندگی نیازمند تعصب خشک مردانه و یا قهر دائمی زنانه نیست بلکه نیازمند صداقت و اصالت است. زن و مرد برای زندگی از هم مجموعه ای از کامل بودن را انتظار دارند انتظاری همراه با ایمان و اعتماد. تا جایی که مردان بعد از ازدواج دیگر به
دنبال روابط زمان مجردی خود نباشند .چرا یک مرد به خود اجازه میدهد پنهان از چشم همسرش روابط عاطفی و یا سرگرمی جدید عشقی داشته باشد.
و از همه بدتر بی توجه به آزار دیدن طرف مقابل با یک عذر خواهی ساده همیشه انتظار گذشت
را هم دارد. در حالی که او خودش هم می داند که این ضربه روحی هیچگاه قابل جبران نیست.
متاسفانه 65 درصد مردان به زنانشان خیانت می کنند و در جواب چراهایی که مطرح میشود هیچ جواب منطقی و قانع کننده ای ندارند. و تنها از حس تنوع طلبی خود دفاع میکنند. که این خود عذر بدتر از گناه است.
حال اگر این مسئله از زاویه دیگر طرح شود حتی اگر به زبان هم مطرح شود تعصب و غیرت مردانه اوج میگیرد وبا خودخواهی فریاد میزند من همان لحظه زنم را می کشم!!!!
قضاوت کنید مگر زن یا مرد در قصاص شدن فرقی دارند؟
آیا این مردان تنوع طلب حتی یک لحظه هم طاقت قصاص روحی را دارند.
می توانند تحمل کنندکه مرد و عشق واقعی زنانشان باشند ولی به او اجازه دهند که به دنبال سرگرمی های جدید عشقی و عاطفی باشد؟

یادتان باشد که هیچ آزادی غیر اخلاقی چه برای زن یا مرد وجود ندارد و اگر زنی این آزادی یا بهتر بگوییم توهین بزرگ را بپذیرد هم به خودش ظلم کرده
و هم به فرزندانش!
گذشت زنان یک اصل در زندگی ست اما این گذشت در مورد همه چیز صدق نمی کند.
دروغ و خیانت اصل فروپاشی یک زندگی است حتی اگر این زندگی ادامه داشته باشد سرد و پوچ و خسته کننده است.
مرد بودن خود را سرپوشی برای اشتباهاتتان نکنید.اشتباهی که شما را در دید انسانی به پایین ترین درجه می رساند و از شما موجوداتی فراموش شده در ذهن و قلب همسرانتان می سازد .
یک زن ممکن است مجبور به بودن در کنار شما باشد اما هیچ گاه وجود شما را در جایگاه اصلی تان نمی بیند و شما را در کنار خود احساس نمی کند/ویدا

+ نوشته شده توسط ابوطالب در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:1 |

نگاهی آماری به معضل تجارت زنان

در تاریخ معاصر مسئله زن از نگاه سیاسی,اجتماعی وحقوقی همواره مورد بررسی بوده و همیشه وانمود شده ,مهد ازادی زن
در دنیایی لائیك است!و اوج خوشبختی زنان در فرهنگ مغرب زمین رقم خورده.اما واقعیت هیچ گاه نشان داده نشده.تجارت زنان برای فحشا حكایت از تراژدی سرنوشت همیشگی زنان به منظور لذت جویی و كامروایی است.باندهای نقل و انتقال زنان زیبا رو به مافیای پنهان قدرت وصل اند و توانسته اند در تمامی كشور ها
به فعالیت روز افزون بپردازند.از اسیا گرفته تا اروپا و امریكا همه به این تجارت كثیف مشغولند.
روزی نیست كه در اسرائیل قاچاق ملكه های زیبای كشور های عربی و دختران فراری به كشور های دیگر صورت نگیرد . سود سالیانه این تجارت 4میلیارد دلار تخمین زده شده است.
تحقیقات نشان می دهد كه اسرائیل در تجارت زنان و دختران فراری پس از روسیه و كلمبیا رتبه سوم را در جهان دارد و مرزهای مصر ,مكان اصلی این تجارت است.در اسیا از شروع سال 2003 بیش از 15 هزار دختر فراری در خانه های فساد به كار گرفته شده اند و ارزش هر دختر بر اساس سن و زیبایی اش براورد می شده.تجارت دختران و زنان خارجی در اروپا سالیانه به 120 هزار نفر می رسد در حال حاضر از نظر پلیس(( اینتر پل))این نوع قاچاق سریع الرشد ترین نوع خلاف است .
قاچاق زنان به اروپا توسط كشتی هایی صورت می گیرد كه دختران برزیلی ,مكزیكی,تایلندی و....را به بنادر امستردام و هامبورگ انتقال می دهد .این گروهها در فقیر ترین كشور های اروپایی مثل مولداوی و كوزوو به دنبال طعمه های خود می گردند.گاهی زنانی كه جهت گرفتن اقامت در كمپ پناهجویان زندگی میكنند نیز ربوده می شوند .در مرز های مجارستان و اوكراین قاچاقچیان ,دختران را در قبال 100 تا 1000 یورو تحویل باشگاههای شبانه می دهند كه پس از اسكان موقت به خریداران می فروشند.در اكثر كشور ها عكسهای دختران ربوده شده در سایتهای مختلف ,در معرض دید مشتریان قرار داده می شود.در غرب ,خانه های فساد مملو از زنانی می باشد كه با پاسپورتهای جعلی وارد شده اند تا تحویل خریداران شوند.متاسفانه این تجارت وحشتناك در كشور ما نیز صورت می گیرد.چندی پیش دختران و زنان فراری در گروههایی به كشورهای
عربی برده و در بازار فجیره به حراج گذاشته شدند و حتی تعدادی به ارزانترین قیمت به شیخ نشینان فروخته شدند.در این معامله مخرب تعدادی دختر 10 تا 13 ساله نیز به چشم می خورد.
در بعضی كشور ها پلیس برای دستگیری این قاچاقچیان اقداماتی انجام داده و با دستگیری ,این زنان را به كشورشان دیپورت كرده اند هرچند پس از مدت كوتاهی توسط قاچاقچیان مجدد به این كشور ها باز گردانده شده اند.نكته جالب این است كه كشور های متمدن غرب اروپا دائما شكایت دارند كه زنان و دختران اروپای شرقی و اسیایی اوضاع فرهنگی كشورشان را مختل كرده اند و جالبتر اینكه دختران اروپای غربی برای فحشا به ایالت متحده می روند!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ابوطالب در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:55 |


سپاس می گوییم خداوند رحمان را كه زن را مانند گلی زیبا و جواهری گرانبها افرید و حیا و صیانت را به او ارزانی داشت تا گوهر هستی را حفظ كند و مصون بماند.
زن همیشه در همه ادیان الهی و در كتب دینی به بهترین شكل توصیف و تمجید شده است .ادیان متناسب با فطرت او و بر حسب شرایط خاص زمانی,حفظ حجاب و پوشش را برای زنان در نظر گرفته اند .در ادیان زرتشت,یهودیت,مسیحیت و اسلام حجاب زن امری لازم و واجب شمرده شده .
در دوره زرتشت زنان از لباسهای بلند و روسری استفاده می كردند حتی زنان اشراف علاوه بر اینان در خارج, از روبند برای پوشاندن صورت استفاده می كردند.زرتشت با پند و اندرزهای خود حجاب را تحكیم می بخشید و حتی بعد از او در زمان داریوش حجاب با الزام بیشتری در بین زنان معمول بود.اهمیت حجاب در نزد زنان زرتشتی را در قضیه اسارت دختران كسری می توان دید كه با وجود تمامی تازیانه ها حاظر به كنار زدن حجاب خود نبودند.
همچنین در زمان یهودیت پوشش مناسب از جایگاه والایی برخوردار بود و در این دین علاوه بر حفظ حجاب به حفظ عفت در بین زنان بسیار تاكید می شده.زن یهود فقط می بایست خود را برای همسرش بیاراید و حق صحبت با مردان دیگر را نداشته الا از پشت پرده و محل عبادت مردان از زنان كاملا مجزا بوده.
در كتاب مقدس انجیل در داشتن عفت و اراستگی به حیا و لزوم پوشیدن لباس مناسب بویژه در مراسم عبادی تاكید شده است.
حواریون و بعد از ان پاپ ها و كاردینالهای بزرگ زنان را با پوشش به نزد خود می پذیرفتند و زنان مسیحی نیز تا قرن سیزدهم لباسی بلند در زمان عبادت به تن می كردند.
انچه از تصاویر مردم اروپا نشان داده شده ,زنان دارای لباسهای مناسب و پوشش سر بوده اند حتی زنان مسیحی ساكن ایران برای پوشاندن موهای خود از كلاه یا روسری نازك استفاده
می كردند.
دین اسلام با در نظر گرفتن چهارچوبی متعادل و با ازادی زنان در تمامی عرصه های زندگی این امر را واجب دانسته و با توجه به فلسفه واقعی ان بدون ایجاد هیچ گونه محدودیتی زن را از قرار گرفتن در معرض خطرات ظاهری و باطنی محفوظ می دارد.در سوره احزاب ایه 59 خداوند فرموده اند:ای پیامبر به زنان امتت بگو خود را بپوشانند تا به عفاف و حرمت شناخته شوند تا از جسارت و تعرض هوسرانان ازار نكشند.
شواهد و قوانین در كتب مختلف همه بیانگر ان است كه در طول تاریخ حیا بشر در نقاط مختلف جهان به نوع پوشش زن
به طور كامل دقت می شده و لباسهای ملی هر كشور نشانگر ان بوده كه حجاب به ملت و امت خاصی اختصاص ندارد و این امر تا قرن بیستم رعایت می شده.
در اواخر قرن نوزدهم و پس ار رنسانس كارخانه داران بزرگ اروپایی برای استفاده از زنان در محیط كار و تبلیغات زمینه ازادی به سبك غربی و كنار گذاشتن حجاب فراهم را فراهم كردند.
از دیدگاه جامعه شناسی نیز اشاره می شود :قوانین طبیعت حكم می كند كه زن خود دار باشد زیرا مرد با تهور افریده شده.
بنابر این می توان این تضاد را از بین برد و راه ان داشتن عفت و حیا در زنان است.
همچنین زیست شناسان می گویند:نوعی احساس حیا و خجالت در جنس ماده وجود دارد كه منشا پیدایش حجاب زنان
نیز همین احساس حیا است.
فرهنگهای غلط و استفاده های روز افزون از جسم زن جهت كسب درامد های بیشتر هر روز زنان را به فساد و تباهی نزدیكتر می كند و به ترتیب نیز تعالیم ادیان الهی به بوته فراموشی سپرده می شود/ویدا
+ نوشته شده توسط ابوطالب در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:49 |

ترسیدی؟
نه بابا عین خیالمون هم نیست.سگ كی باشه بخواد حرفی بزنه!
مگه خودش همش چشمش دنبال اینو اون نیست منم چشمشو كور میكنم.وقتی از تاكسی پیاده شدم مدام این حرفها در گوشم میپیچید و از یاد اوری دو خانمی كه در تاكسی نشسته بودند و با كمال وقاحت مشغول تجدید ارایش و بد گویی از كسی كه انگار شوهرشان بودو نگاه وقیحانه راننده كه در اینه به انها زل زده بود متاسف بودم.
همیشه از دیرباز شنیده بودیم دختران در مرحله انتخاب همسر سعی میكنند با نمایش زیباییهایشان نظر مردان را جلب كنند تا برای انتخاب همسر گزینه های بیشتر داشته باشند.
همیشه گفته بودند كه جلوه گری زنان خصوصا زنان شوهر دار در همه فرهنگها ناپسند بوده.
اما این عمل ناشایست امروزه در جامعه ما شیوع پیدا كرده و جلوه گری زنان به صورت یك ارزش درامده است.
در نظامهای سرمایه داری معتقدند تمام سرمایه هایی كه در یك جامعه وجود دارد باید در اختیار همگان قرار گیرد كه البته زیبایی چون یك سرمایه است از این امر مستثنی نیست.
در یك تقلید اگاهانه گروهی از زنان كشورمان به صورت یك ویترین متحرك ویك مانكن سیار درامده اند.و با پوشیدن لباس های كوتاه و تنگ وبا ارایشهای انچنانی مدام در فكر جلب توجه وشكار نگاههای شیطانی بعضی از مردان می باشند.جالبتر اینجاست كه وقتی به رفتارشان اعتراض میشود دم از ازادی و پیشرفت دنیا میزنند!!! حالا كجا این سبكسری ها ازادی معنا شده ما نمی دانیم؟
اما اگر بخواهیم ازادی را اینگونه تعریف كنیم چقدر میتوانیم دوام بیاوریم؟و نگذاریم این ازادی گسترش یافته وتا ناكجا اباد كشیده نشود؟همه ما متاسفانه معنی دقیق ازادی را گم كرده ایم.
در میهمانیها,خیابانها,پاركهاو....شاهد حضور زنانی هستیم كه سرمایه نجابت و زیبایی خود را به حراج گذاشته اندو واقعا نمی دانند تا كی خریدار دارند.انان بارها از طرف مردان چشم چرانی كه مورد توجه نمی باشند دچار دردسر میشوند و ناگهان به مرحله سقوط میرسند كه دیگر نه جای اعتراض است نه تاسف.
زیرا خود كرده را تدبیر نیست.
هر چند در جامعه كنونی و با توجه به محدودیتها امكان شناخت مناسب جوانان از یكدیگر نیست اماانچه در حال حاضر با عنوان ازادی در حال گسترش است نه با هدف شناخت جوانان از هم بلكه به صورت انگیزه خود نمایی زنانه قابل توجیه است.
پوشیدن شلوارهای كوتاه,مانتوهای تنگ ,طرز ارایش مو و صورت فقط و فقط برای ارضای نگاه های شیطانی ست.
مطمئن باشید كه هیچ مردی خصوصا مرد ایرانی با این شناخت به دنبال انتخاب همسر نمی باشد زیرا مطمئن است كه این زن بعدها نیز می تواند همین رویه را ادامه داده و به دنبال شكار تازه ای باشد.یك مرد ممكن است در دیدن و لذت بردن خودش را ازاد و راحت حس كند اما در انتخاب یك شریك زندگی مناسب بسیار سخت و حساس می باشد.
خطاب به دختران ایرانی كه همگی از نعمت زیبایی برخوردارند باید گفت كه: سرمایه عفت قابل بازگشت نیست و تمامی انانی كه این سرمایه را وسیله و هدف سیاستهای تبلیغاتی و یا ارضای غرایز شخصی خور قرار داده اند هیچ گاه زحمت كمك به او را به خود نمی دهند و به راحتی به دنبال سوژه جدید و پر سود تری
هستند پس لااقل از انچه داریم اگربه خوبی استفاده نمی كنیم
انرا در اختیار خود بگیریم و نگذاریم به دست هر سود جویی
بیفتد.

                                                      نویسنده:ویدا

+ نوشته شده توسط ابوطالب در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:35 |

نگاهی به زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی

شیخ شهاب الدین سهروردی چهره‌ی برجسته ا‌ی در حکمت ، فلسفه و عرفان در فرهنگ ایران زمین است. او در سال ۵۴۹ هجری قمری در قریه‌ی سهرورد زنجان دیده به جهان گشود . اولین آموخته های او در شهر مراغه نزد مجدالدین جیلی بود . سهروردی نزد جیلی ، فقیه مشهور آن زمان ، فقه را آموخت و در همانجا و نزد همین استاد با فخر رازی ، منتقد بزرگ فلسفه مشاء ، هم درس بود . با آنکه این دو از نظر علمی تفاوت های آشکاری با یکدیگر داشتند اما دوستی و قرابتی عجیبی میان این دو بر قرار بود .

سهروردی پس از تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت تا نزد ظهیرالدین فارسی ، علم منطق را بیاموزد . او در همین شهر بود که برای نخستین بار با افکار ابن سینا روبرو شد و پس از مدتی تسلط خاصی بر آن پیدا کرد.

سهروردی پس از اتمام تحصیلات رو به عرفان و سلوک معنوی آورد. شیخ در جریان سفرهایش مدتی با جماعت صوفیه هم کلام شد و به مجاهدت نفس و ریاضت مشغول شد .

هنگامی که سفرهای سهروردی گسترده تر شده بود به آناتولی رسید و از آنجا به حلب سوریه رسید. در همان شهر با ملک ظاهر ، پسر صلاح الدین ایوبی ، دیداد کرد. ملک ظاهر شیفته شیخ شده و مقدمش را گرامی داشت و از او خواست که در آن جا بماند. سهروردی پذیرفت و درس و بحث خود را در مدرسه حلاویه آغاز کرد. در همین مدرسه بود که شاگرد و پیرو وفادارش شمس الدین شهروزی به او پیوست .

شیخ همیشه در بیان مسائل ، به خصوص احکام و مسائل مربوط به دین بی باک بود و همین صراحت بیان او بود که سرانجام فقهای قشری عامه علیه او شوریدند ، او را مرتد خوانده و سخنانش را خلاف اصول دین دانستند. این کینه و عناد تا جایی رسید که ملک ظاهر را تشویق به قتل او کردند. اما ملک ظاهر نمی پذیرفت و به خواست آنان توجهی نمی کرد. اما فقها با ارسال شکوائیه به صلاح الدین ایوبی او را مجاب کردند که فرمان قتل شیخ را صادر کند. سرانجام صلاح الدین ایوبی در نامه ای از پسرش خواست به دلیل برخی ملاحظات سیاسی شیخ را به قتل برساند .

بدین ترتیب شیخ را زندانی کرده و در سن ۳۶ یا ۳۸ سالگی به شکل مرموزی دیده از جهان فرو بست (۱)

نوشته ها و تالیفات سهروردی

از سهروردی در طول عمر کوتاه خود حدود پنجاه کتاب و رساله به یادگار مانده است . آثار او نه تنها حاوی مهمترین آثار وی است بلکه به طرز شگفتی از نظر فصاحت و بلاغت تحسین شده و دارای نثری پخته و قوی است .

آثار سهروردی را می توان به چهار بخش تقسیم کرد :

۱- کتاب های صرفا فلسفی وی که به زبان عربی است . تلویحات ، المقاومات و مطارحات و معروف ترین کتاب فلسفی وی ، حکمت الاشراق ، از این جمله اند .

۲- رساله های عرفانی وی که به زبان پارسی و برخی به عربی است. از این جمله عقل سرخ ، آواز پر جبرئیل ، صفیر سیمرغ و لغت موران به پارسی و هیاکل النور و کلمة التصوف به عربی است .

۳- ترجمه ها و شروحی که او بر کتب پیشینیان ، قرآن و احادیث نوشته است. مانند ترجمه‌ی فارسی رسالة الطیر ابن سینا و شرحی بر اشارات و تنبیهات ابن سینا و تفاسیری بر چند سوره قرآن کریم .

۴- دعاها و مناجات نامه هایی که به زبان عربی است و آنهارا الواردات و التقدیسات نامیده است .

کوتاه درباره نظرات او

برخی بر این باورند که روش اشراقی را ابن سینا بنیان نهاده و معتقدند ابن سینا در کتاب منطق المشرقین و سه فصل آخر کتاب اشارات و تنبیهات به آن اشاره کرده است.

اما با تمام این احوال همه دوستداران فلسفه معتقدند اگر ابن سینا بینانگذار فلسفه اشراق باشد یا نباشد ، این سهروردی است که حکمت اشراق را به حد اعلا و تکامل رسانده است.
بیان حکمت اشراق نیاز به حوصله و وقت بیشتری دارد که موضوع اینجا نیست. اما می توان به طور کوتاه به آن اشاره کرد. سهروردی در این کتاب به نوعی از بحث وجود رسیده که تنها به نیروی عقل و قیاس برهانی اکتفا نمی کند ، بلکه شیوه ی استدلالی محض را با سیر و سلوک قلبی همراه می سازد.

سهروردی برای تدوین فلسفه خویش منابع متعددی داشت که با گردآوری آنها و تنظیم شگفت انگیز ایشان در کنار هم فلسفه ی نوین خود را پایه گذاری کرد. این منابع به سه دسته کل تقسیم شده اند :

۱. حکمت الهی یونان ، سهرودی بر خلاف فیلسوفان پیشین که تنها به ارسطو توجه ویژه ای داشتند شیفته فیثاغورث و امپدکلوس (۲) و به ویژه افلاطون بود ، تا حدی که افلاطون را پیشوای حکمای اشراق می داند.

۲. حکمت مشا ، بدون شک این حکمت مشائی بود که مقدمه‌ی اشراق شده است. سهروردی با گردآوری آثار مشائین به خصوص ابن سینا توانست اینگونه از آرا مشاء را در حکمت اشراق استفاده کند.

۳. حکمت ایران باستان ، از نکات برجسته و جالب توجه سهروردی علاقه‌ی خاص او به حکمت پارسی باستان است به خصوص شخص زردشت است. این توجه ویژه به حدی است که برخی اصطلاحات حکمت اشراق را از اوستا و منابع پهلوی گرفته است . او در کتاب حکمت الاشراق ، زردشت را حکیم فاضل نمیده و حتی خودش را زنده کننده حکمت ایران باستان دانسته است. جالب آنکه شیخ مانی و مزدک را مصلحین زردشتی گری نمی داند بلکه آن دو را نکوهش کرده و بدعت گذار نامیده است.

حقیقت واحد و نظر سهروردی درباره ایران باستان

سهروردی حقیقت را امری واحد می دانست و آن را منسوب به خداوندی واحد دانسته و اصطلاح « الحق من ربک » را از قرآن وام گرفته است. سهروردی می گوید : « حقیقت ، خورشید واحدی است که به جهت کثرت مظاهرش تکثر نمی یابد. شهر واحدی است که باب های کثیری دارد و راههای فراوان به آن منتهی است » (۳)

سهروردی عقیده داشت در ایران باستان امتی می زیست که مردم را به حق رهبری می کرد و آنان را پرستنده حق واحد می دانست. سهروردی افراد این امت را پهلوانان و جوان مردانی یگانه پرست می دانست و ایشان را با این کلام معرفی می کند : « خداوند ولی کسانی است که ایمان آورند و ایشان را از ظلمت به سوی نور هدایت می کند » (۴) او حکمای ایرانیان باستان را کسانی می داند که با شیوه‌ی اشراقی به مقام عرفانی والایی رسیده اند .

سهروردی پهلوانان فرزانه‌ای چون کیومرث و تهمورث و حکیمانی چون زردشت و جاماسپ را برای اولین بار در فلسفه معرفی می کند.

آفرینش و اشراق

سهروردی واقعیت اشیاء را به نور تمثیل می کند و آنچه را که تفاوت میان آنهاست در شدت و ضعف نورانیت آنها می داند. او معتقد است که نوری واحد عامل آشکار شدن اشیاء است و هستی مطلق و نور محض را « نورالانوار » خداوند می داند .

***

در پایان باید این نکته را یاآوری کرده که بحث پیرامون حکمت اشراق از آن جهت که توسط دیگران کمتر مورد توجه قرار گرفته نیازمند زمان بیشتری است اما در اینجا ما کوشیدیم به صورت بسیار مختصر شیخ شهید ، سهروردی را معرفی کنیم وگرنه بسیاری از نظرات وی همچون قاعده‌ی امکان اشرف ، علم حصولی و علم حضوری ، وعلوم بالذات و معلوم بالعرض و نظریه شناخت وی و بسیاری از ناگفته های او ، باقی مانده که نیاز به زمانی دیگر دارد.

********
پ.ن:
(۱)مشهور است که او را به دار آویختند یا خفه کردند. جنازه‌ی شیخ را در روز جمعه آخر ذی الحجه سال ۵۸۷ هـ.ق از زندان بیرون آوردند. جرم او معاندت با شرایع دینی بود. بدین ترتیب سهروردی نیز سرانجامی همچون سقراط یافت .

+ نوشته شده توسط ابوطالب در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:30 |
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه اب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یاشبنم سپیده دمان افتاب را

بی تابم انچنانکه درختان برای باد

یاکودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یاانچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می افرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی ترز پاسخی

باچون توپرسشی چه نیازی جواب را

+ نوشته شده توسط ابوطالب در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:11 |
سلامت رانمی خواهند پاسخ گفت

سرهادر گریبان است

کسی سربرنیاردکردپاسخ گفتن ودیداریاران را

نگه جزپیش پارادیدنتواند

که ره تاریک ولغزان است.

وگردست محبت سوی کس یازی

به اکراه اورد دست ازبغل بیرون

که سرماسخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می اید برون -ابری شودتاریک

چودیوارایستد درپیش چشمانت.

نفس کاینست-پس دیگرچه داری چشم

زچشم دوستان دوریانزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیرپیرهن چرکین!

هوابس ناجوانمردانه سرداست...ای...

دمت گرم وسرت خوش باد!

سلامم راتوپاسخ گوی -دربگشای!

منم من-میهمان هرشبت-لولی وش مغموم.

منم من-سنگ تیپاخورده رنجور.

نه ازرومم-نه اززنگم-همان بیرنگ بیرنگم.

بیابگشای در-بگشای-دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت درچون موج می لرزد

تگرگی نیست-مرگی نیست.

صدایی گرشنیدی-صحبت سرماو دندان است.

من امشب امدستم وام بگذارم.

حسابت راکنار جام بگذارم.

چه میگویی که بی گه شد-سحرشد-بامدادامد؟

فریبت میدهد-براسمان این سرخی بعداز سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این-یادگار سیلی سرد زمستان است

وقندیل سپهرتنگ میدان-مرده یازنده

به تابوت ستبر ظلمت-نه توی مرگ اندود-پنهان است.

حریفا!روچراغ باده رابفروز-شب باروز یکسان است.

سلامت رانمی خواهند پاسخ گفت.

هوادلگیر-درهابسته-سرهادرگریبان-دستهاپنهان

نفسهاابر-دلها خسته وغمگین

درختان اسکلت های بلوراجین

زمین دلمرده-سقف اسمان کوتاه

غبار الوده-مهرو ماه

زمستان ست.

 

 

+ نوشته شده توسط ابوطالب در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:10 |
 

ادم هامثل کتاب هاهستند

بعضی ازانسانهاجلدزرکوب دارند.بعضی جلدسخت وضخیم وبعضی جلدنازک .بعضی سیمی وفنری هستند.بعضی اصلاجلدندارند.

بعضی ازادمهاباکاغذکاهی چاپمیشوندوبعضیباکاغذخارجی.

بعض ی ازادمهاترجمه شده اند.

بعضی ازادمهاتجدیدچاپ میشوندوبعضی ازادمهافتوکپی یارونوشت ادم های دیگرند.

بعضی ازادمهاباحروف سیاه چاپ میشوندوبعضی ازادمهاصفحات رنگی دارند.

بعضی ازادمهاعنوان وتیتر دارند.فهرست دارندوروی پیشانیبعضی ازادمهانوشته اند:

حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است

بعضی ازادمهاقیمت روی جلددارند.بعضی ازادمهاباچنددرصدتخفیف به فروش میرسندوبعضی ازادمهابعداز فروش پس گرفته نمی شوند

بضی ازادمهاراباید جلدگرفت-بعضیازادمهاجیبی هستندومیشودانهاراتوی جیب گذاشت-بعضی ازادمهارامیتوان توی کیف مدرسه گذاشت.

بعضی ازادمهانمایش نامه اندودرچندپرده نوشته میشوند.بعضی ازادمهافقطجدول وسرگرمی ومعمادارندوبعضی ازادمهافقط معلوماتعمومی هستند.

بعضی ازادمهاخط خوردگی دارندوبعضی ازادمهاغلط چاپی دارند.بعضی ازادمهازیادی غلط دارندوبعضی غلط های زیادی!

ازروی بعضی ازادمهاباید مشق نوشت وازروی بعضی ازادمهابایدجریمه نوشت.وبابعضی ازادمهاهیچ وقت تکلیف ماروشن نیست.

بعضی ازادمهارابایدچندباربخوانیم تامعنی ان هارابفهمیم وبعضی ازادمهارابایدنخوانده دورانداخت.

بعضی ازادمهاقصه هایی هستندکه مخصوص نوجوانان نوشته میشوندوبعضی مخصوص بزرگسالان.

بعضی ازادمهایی که مخصوص نوجوانان نوشته میشوندخیلی کودکانه وسطحی هستند.این جورادم هاوقتی بابچه هاحرف می زنند-هی دهن شان راغنچه میکنند-هی زور میزنندو

کلمات راکج وکوله میکنند.ان هابه جای این که مثل{بچه ی ادم}حرف بزنند-بچگانه حرف میزنندوادای بچه هارادرمی اورند

+ نوشته شده توسط ابوطالب در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:12 |

سهراب سپهری

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد
و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت
در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست
وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خک سپردند
 

 

 

 

 

 

 

 
   
 

 


   
   

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست
 


شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ
بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 

+ نوشته شده توسط ابوطالب در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:42 |
فروغ فرخزاد شاعر معاصر در سال 1313 شمسى در تهران به دنيا آمد. فروغ پس‌از پايان كلاس سوم دبيرستان به هنرستان بانوان رفت و خياطى و نقاشى ياد گرفت. درشانزده سالگى به پرويز شاپور يكى از بستگان مادرش كه پانزده سال از او بزرگتر بود دل باخت و عليرغم مخالفت خانواده با او ازدواج كرد و به اهواز رفت؛ ولى كمتر از دو سال ‌بعد از همسرش طلاق گرفت و به تهران بازگشت.

فروغ شاعرى را از هفت سالگى آغاز كرد و نخستين مجموعه شعر او در سال 1331چاپ شد. دومين مجموعه شعر فروغ (ديوار) در بيست و يك سالگى اين شاعر چاپ شد و به دليل برخى گستاخى‌ها و سنت شكنى ها مورد نقد و سرزنش ادبا قرار گرفت. فروغ فرخزاد يك سال بعد عليرغم ملامت شخصيتهاى ادبى، سومين مجموعه شعر خود بنام عصيان را چاپ كرد؛ اين سه مجموعه شعر اشعارى بودند زنانه، سركش، رومانتيك و بحث انگيز.

فروغ سپس جذب فعاليت هاى سينمايى شد و در سال 1338 براى مطالعه و تجربه سينما به انگلستان رفت. وى پس از بازگشت در سال 1341 فيلم مستندى از جذاميان تبريز به نام (خانه سياه است) تهيه كرد كه اين فيلم در سال 1342 برنده جايزه بهترين فيلم مستند فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا شد.

مطالعات عميق فروغ فرخزاد در زمينه سينما و فيلمبردارى و آشنايى با نويسندگان‌ معاصر سبب شد كه وى در اواخر عمر كوتاه خود نگرش ديگرى نسبت به هنر، شعر و جامعه پيدا كند. اين تحول فكرى به اندازه‌اى بود كه شاعر چهارمين مجموعه شعر خود را (تولدى ديگر) نام نهاد كه داراى روح و حالتى متفاوت از قبل و مملو از اشعار اجتماعى و انتقادى بود. مجموعه تولدى ديگر دنياى تفكرات اين شاعر جوان را به گونه‌اى نوين ‌نشان مى‌داد و فروغ پس از چاپ اين مجموعه، از آثار شعرى گذشته خود اظهار تأسف كرد و اين اشعار را بيان ساده‌اى از جهان بيرون خود ناميد.

فروغ فرخزاد در سال 1343 به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر كرد و در اين ايام كه در داخل و خارج از ايران به شهرت خاصى ‌دست يافته بود، سازمان فرهنگى يونسكو فيلم نيم ساعته‌اى از زندگى او تهيه كرد.

فروغ در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 در اثر سانحه تصادف رانندگى در سن سى و دو سالگى درگذشت.

در آثار فروغ فرخزاد شعر و زندگى به گونه‌اى تفكيك ناپذير درهم آميخته است. مايه اصلى زندگى و شعر در آغاز براى او لذت جسمانى و هوسهاى زودگذر بود كه‌ حاصلى جز شكست و ناكامى به بار نياورد. شكست در زندگى اجتماعى و زندگى‌ خانوادگى روح وى را پس از يك دوره نااميدى، بى اعتمادى و ناباورى به طغيان واداشت؛ با اين حال روح عصيانگرى فروغ بر ضد سنتها و اصول اخلاقى كه در اشعار آغازين او مشهود است، پس از مجموعه تولدى ديگر تا حد زيادى تعديل يافت و بى شك اگر زندگى ‌طولانى ترى مى‌يافت به تجديد نظرى اساسى در افكار و ديدگاه هاى خود مى رسيد.

از ويژگي هاى شعر فروغ نمايان ساختن مظاهر خشن و ناهموار زندگانى مردم در قالب شعر است. ابداع مضامين تازه و خلق تصاوير بديع و اشياء محيط اطراف با ديدى متفاوت و به‌ پرده شعر كشيدن مشهودات و دريافت هاى خود از ديگر شاخصه هاى زيباى شعر فروغ فرخزاد است.

آثار: مهم‌ترين آثار فروغ فرخزاد عبارت است از: اسير (1331)، ديوار ( 1335)، عصيان (1336)، تولدي ديگر(1342)، ايمان بياوريم به‌فصل سرد (1352)، برگزيده اشعار (1353)، گزينه اشعار (1364)، كه سه كتاب اخير پس ازمرگ وي منتشر شدند

+ نوشته شده توسط ابوطالب در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:8 |
شاملو در صبح روز 21 آذرماه سال 1304 هجری شمسی در خانه شماره 134 خیابان صفی علیشاه در تهران متولد شد . مادرش کوکب عراقی شاملو و پدرش حیدر افسر ارتش بود و برای مأموریت به شهرهای مختلفی منتقل می شد . به همین علت احمد دوران کودکی را در شهرهایی چون رشت ، سمیرم ، اصفهان ، آباده و شیراز گذراند . دوره دبستان را در شهرهای خاش ، زاهدان ، مشهد و بخشی از دوره دبیرستان را در بیرجند ، مشهد و تهران گذراند .
ازهمان دوران کودکی به خاطر سفرهای زیاد استقامت و ایستادگی را می آموزد و پستی و بلندیهای زندگی را می شناسد . وی از سال سوم دبیرستان ایرانشهر تهران به شوق تحصیل دستور زبان آلمانی به سال اول دبیرستان صنعتی می رود ولی به علت انتقال پدرش به گرگان برای سروسامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندارمری پس از یک سال مجبور به ادامه تحصیل در کلاس سوم دبیرستان در گرگان می شود و به علت علاقه وافر او به سیاست در همین سالها در فعالیتهای سیاسی در مناطق شمال شرکت می کند . در این سالها که احمد 17 ساله بود به علت فعالیتهایی سیاسی در تهران دستگیر و به زندان شوروی ها در رشت منتقل می شود . و درسال 1324 از زندان آزاد شده و برای بیان دردهای جامعه به شعر و روزنامه نگاری پناه می برد . و همین باعث می شود که بیشتر از پیش در جریانات سیاسی قرار گیرد و دوباره راهی زندان می شود و پس از آزادی به همراه خانواده به رضائیه رفت ولی روح جستجو گر او آرام نمی گیرد و درسال 1325 به تهران باز می گردد و یک سال بعد یعنی در سال 1326 ازدواج می کند در این سالها شاملو به قصه نویسی ، فیلمنامه نویسی ، شعر و روزنامه نگاری علاقه نشان می داد . باورها و علایق و دانسته های خود را در این قالبها به شیواترین نحو بیان می دارد . با داستانهای کودکانه دردهای جامعه را به تصویر می کشد و کلمات را در قالب شعر به شکوفایی می رساند .
سالها بعد یعنی در سال 1341 با آیدا آشنا می شود (14 فروردین) و در سال 1343 با آیدا ازدواج می کند و این عشق باعث به وجود آمدن بسیاری از آثار ناب شاملو چون آیدا در آینه می شود .
شاملو نه تنها در ایران درخششی جاودانه یافت بلکه در خارج از کشور نیز آوازه اش پیچیده بود ، ناگفته نماند که شاملو مترجمی توانا نیز بود و اثر هایی چون سه نمایشنامه از فدریکو کاریسالورکا ، گیل گمش ، دن آرام را به صورت شیوا و روان ترجمه کرده است . سرانجام در غروب روز یکشنبه 2 مرداد 1379 ساعت 9 در منزلش واقع در دهکده روح اش پرواز کرد و از شکنجه های تن آزاد شد
+ نوشته شده توسط ابوطالب در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:2 |

گرگ


بر سنگی خواب الود

میان کویری

گم شده د ر نقشه ی تن خویش

نشسته ام

گرگم

سرم رو به بالاست

زوزه می کشم

به سوی ما ه

به سوی مادر

به سوی ان پستان بزرگ پر رگ

که هرگز به دهان من نرسید

دامن گشادش را تکانی می د هد شب

پولک ستاره ها جا بجا می شوند

نمی ریزند

نمی افتند

راز دارند

چند ورق دارد ظلمت

چند ین هزار سال است

که هر شب بر سنگی می نشینم

آ سمان را می خوانم

پایان کجاست ؟

بالا بالا

بالا بکش ریسمان تن

گرگم

زوزه می کشم از درد

تنها رهایم کرده ای

بی رحم

حروف رابسیار پیش ازین

در سر انسان جا گذ ا شته ام .

-------------------------------------------------------------------------------------- ژیلا مساعد




سنگ نزنید


هر صفحه ی لخت کاغذ را

بر زانو می نشانم و با عشق لبا س می پوشانم

دوخته ام

بافته ا م

ریسیده ام

ریسیده ام

چمدان چمدان

بقچه بقچه

جز این هیچ نمی دا نستم

و نتوانستم

آزادم بگذارید

دراین اتاق کاهی

به تنها ئی ام خو کرده ام

دراین سیا ره ی مجنون

سنگ نزنید

تنم از کوه است

نمی افتم

نمی میرم

فوت نکنید

دود نمی شوم

نشسه ام بر سکویی که بوی خون می دهد

سفر هایم همه درین ا تاق بوده

نفرینم نکنید

اما به هیچ پیامبری دل نباختم

اعتماد نکردم

شا مه ام به بوی دروغ حساس است

وقتی که می وزید می لرزم

اما انقدر جاذ به ی زمین

زیر پایم زیاد میشود

که انگشتهایی نامریی

از سنگ بیرون زده نگاهم می دارند

باد مرانمی برد

در صخره حک شده ام

اقیانوس وحشت ر ا که به اتاقم ریختید

شش هایم نهنگ گونه شدند

نه غرق نمی شوم

آنقدردر این اتاق میمانم

تا روشن شوم.





زیلا مساعد


من در سال 1948 در یک بیمارستان زرتشتی در تهران به دنیا امدم

در یک خانواده ی ر وشنفکر و هنرمند بزرگ شدم

پدرم قاضی د اد گستری و شاعری غزل سر ا و سعدی گرا بود .مساعد تخلص شعری پدرم است وگرنه پدرم از استخر شیراز بود ونا م فامیلی من در اصل استخری است .

خواهرم مهوش شاعرو نقاش است

زاله خواهر بزرگم مترجم و نویسنده ادبیات کودکان است

ویکی از دوبرادرم نقاش .است.

من درا بتدا در دانشگاه جند ی شاپور و سپس در دانشگاه تربیت دببر د رس خوانده ام.

در سوئد یک دوره ی یک ساله روزنامه گاری را د ر دانشگاه گوتمبرگ گذراندم و یک ترم هم بر خورد فرهنگ ها را ر دانشگاه کارلستاد خوانده ام.

از سنین نو جو انی به نوشتن شعر و داستان های کو تاه پرداختم

فضای خانه ی ما مملو از شعر بود و مطالعه سرگرمی اصلی ما بود.

پدرم غزل هایش را برای ما درم می سرود و او را هد هد صدا می کرد

ما بچه ها با اشعا رپروین اعتصامی ایرج میرزا سیمین بهبها نی مشاعره می کردیم و مدام ا شعار مولانا حا فظ وسعدی را در خانه می شنیدیم اما من باشعر نو شروع کردم همین طور خواهرکوچک ترم مهوش.

                                                           

+ نوشته شده توسط ابوطالب در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:57 |

نوشتن دفاع ازخویشتن است به شکل هجوم،هجوم ضدنامعنا،رفتن به اندرون،بازگشتن به ژرفا،بازگشتن به اندرون صدف برای جلوگیری ازسنگ های دیگران،که نه به قلب می رسندونه به سر.
شعربازداشت کردن چشم خواننده دربرهه ای اندک برای خلیدن به قلب اش وشست وشوکردن مغزش به معنایی
دیگر،برای حیاتی که مادرنظرمی گیریم،برش می دهیم ونامگذاری می کنیم.معنایی ابداع شده که به قالبی که فرداانکارمی کنیم؛وابسته است.وآن رابانوشتن قالبی دیگرنقض میکنیم،که هموارساختن راه حیات رادرقلب
آنانی که فردابازداشت می کنیم؛ازسرمی گیرد.
شاعران خوب تروریست اند.شعربازداشتی همیشگی وشست وشوی مغزی است.
2)

شاعر،شاعردیگرراشادنمی کند.شاعران تروریست اندازجهاتی دیگر.ازدیگری پیش تاختن وکوتاه کردن ناخن واژه هایش.محدودکردن اثرگذاری متن اوبامتنی تکنیکی تروبااصابتی دقیق تردرموطن قلب.پیش تاختنی هرچه بشتاب تربرای صیدسرها.
شاعران کارگزاران آینده وجیره خواران گذشته اند،عنوان هایی درخشنده وسرآغازهایی مغناطیسی،طعمه هایی برای صیدعواطف آدمیان وبه چنگ آوردن آنان،پذیرفتن اجباری عقیده شعر(وآیاشعرراعقیده ای هست؟)
منتقدان دشمن شاعران اند.یابنده ی تله هاشان،خنثاگر مین های آنان،جاسوسان جنگ گروهک های متن ها،
برانگیزاننده ی آنان به آفرینش آنچه که ازتکه پنیرفریبنده تروازدینامیت برای هدف قراردادن مژه ی خوانندگان
وبرای به لرزه درآوردن زمین زیرعقیده هاشان وآنچه راکه قبول دارند؛سخت تر.
خواننده خوددربرابرسلاح کلمات ،بی سلاح است.
3)

نوشتن،نوشتن شعرباجدایی وجدانی وکلی ازموضوع آغازمی شود.لحظه ی بریدن کامل ازهستی وآنچه روزمره است.نقطه ی آغازین قلم برکاغذخودشکافی است دردیوارزمان برای به درآمدن هوای ابدیت وتنفس کردن ازآن به شکل سطرهایی.جاودانگی شعربه حجم شکاف این دیواروبه اندازه ی هوای تنفس شده ازابدیت وابسته است.
اگرشدوبه شکاف ورق،ورق زمان نگریستی ،توپی می بینی دردست های کودکی که درباغ های وقت بازی می کند.آن کودک توهستی وآن توپ،عقل است.
4)

الفبارمزهایی رازآگین است.کردوکارآن دردقت چیده شدنش نهفته است.درآمیزش کیمیایی خاص برای دگرگون
کردن مزاج راقصان برگردآتش.
شاعرخوب بدویت گرایی متمدن است ؛ساحری به معنایی دیگر.
5)

تاریکی محک بزرگی است برای چشم شاعر.محک آنچه درتاریکی می بیند.شاعران عادی ،شاعران روزند.
می بینندآنچه راکه دیگران می بینندوادعامی کنندکه دیده اند،اماکورنددردیدن تاریکی درون خود.هرچه شاعر
چشمان خودراازدیدن نورهمگانی دروغین بست،اندرون خودرابه وضوحی برترمی بیند.شاعراول نگرنده
تاریکی اول است.نگرنده بزرگ روزهابربال شب.ازنامرئی به مرئی رفتن،این است بازی شعر.شاعرهمزمان خواننده ونویسنده است.می خواندآنچه راکه می بیندومی نویسدبرای آنکه نمی بیند.شاعرتنهاانسانی است که چشمان گربه داردودرتاریکی می بیند.بگذاریدبنویسم وچراغ راروشن نکنید.

6)

شاعردربرابراشیاءچیزی نمی داند.سرمست به آنچه مست نمی کند.تدوین گرهیروگلیف چیزهایی که فراموش کردیم.غریزه نزداوعقلی تفسیرناشدنی است.آنچه دربرابرش رخ می نمایدازصدهاسال پیش درژرفایش نهان است.پس اوعارف است بدون یافتن علت.شاعرغیب نگری غریزی است.گمان برای اوناخدای عقل است.
7)

...وتروریست چنین است.ایدئولوژی هابرای اوکشف نثرگونه وکنداشیاءست.کندروی تسلیمی به سوی پذیرش آنچه اوبرآن است.قانون گذاری برای غریزه.رعبی افراطی .انگیزه ی یورش ناگهانی برای اوهمان ضربه ی شاعرانه ای است که هرآنچه زیرهفت تیراوست می لرزاند.وهرآنچه قانونی وازآن تهی شده به جنبش در می آورد.رؤیاوکردوکاراوبیرون آمدن ازقانون جماعت وتصاحب کردن استبدادگون احساسات آنان تاوقتی که اواملا
می کند.وتاوقتی که چشمانشان به لوله ی کلمات خیره است؛برای تغییردادن آنچه که می خواهیم ومی بینیم که
حق است.

آه ...ای گذرتندهواپیماها!
8)

کشف نورچگونه است؟
وچگونه است اوج گرفتن ازناخدایی ضدتو؟
این هاپرسش های شاعروتروریست است.
9)

زبان همزمان سپروسلاح است.سلاحی که برتومنفجرمی شود.وسپری که هردهانه ازآن تورابه شکستی می کشاند.تعامل بازبان ،تعامل استیلاگری وچیره گری است.هرکرنشی دربرابرآن عقب افتادن ازرهایی ازسلطه ی
آن است.بنده ی شیوه ی قدیمی شدن باشیوه ای دیگر.
مانیستیم مگرویران گراین شیوه.عصیان گربرسلطه.هرسلطه ای حتی اگرباماباشد.هرتفاهمی همراه باپیوندی سلطه گرانه خیانت به وظیفه ی شعروانقلابی گری آن است.سلطه ی زبان معادل سلطه ی دولت است.برماست که باآن قانونی رفتارکنیم وطبق قوانینش حرکت کنیم.وراه آن به اوضربه بزنیم.هرقانونی سرکوبی نهانی است.که ضدآن همدستی شده.به دست آوردن هربخش سست شده درگیره ی سرکوب گربرای رهاشدن وبازگشتن به میدان جنگ.بازی جنگ کک هایی که قلب راخون آلودمی کنندوتاحدمرگ آزارش می دهند.
کشتن،کشتن تن قدیمی خودغایت ووسیله است.باآنکه مادرطول حیاتش باخونش زندگی می کنیم .می بایدکه به تنی دیگروخونی دیگرانتقال یابیم.
10)

زبان ضدشاعراست تاوقتی که می نگرد.هرچه چشمانش وسعت یابدمی بیندکه اورابه بندمی کشاندوبال های پروازش رادرهم می شکند.زبان آگاهی چیزی نیست مگردرک گستردگی اختناقی است که انگشتگان اورا درهوای زبان-سلطه اصابت می کند. خود دشمن آن است.زیرا که دوست دیگری نیست. اصلاح کردن این دوست-
دشمن،بنده- سرور چگونه ممکن است. وچگونه است کوچک کردن او به ابعاد افقی که خود همزمان عمودی است؟
مسئله ازحدآموزش فرا نمی گذرد.مهارت یافتن دررهاشدن وفرود سریع، درتغییر جهت دادن ودوباره بازگشتن .مهارت تکنیکی ضامن چیره شدن است.
شناخت خودوسیله ای است برای چیره شدن.وچیره شدن خودنیرویی است که دگرگون می کند.
ابتکارزبانی بالاتراززبان به رؤیایی بالاترازنگاه وسعت می یابد.واین است هد ف:دگرگونه باش،خشمگین باش،
ضدجریان حرکت کن،پایداری کن ،پولادین باش،سوراخ کن.


11)

شعربسته های موادمنفجره است که انفجارشاعررادربردارند.وهرچه انگشتان شاعرواثرآن هاپنهان شود،انفجاربه شدیدترین وجه صورت می گیرد.زیرابه سروقلب نزدیک خواهدبودوزبان چیزی نیست جزیک بسته شکلات که درون آن بمبی ساعتی جاسازی شده است.قوت انفجارشعربه اندازه ی آن تکه ای است که لای
دندان هایش نهاده شده ودندان ها میله هایی برای بازداشت کردن زبان اند.ودهان چیزی نیست مگرسلولی انفرادی.
برآنان حمله بریم تاانفجارمادرجمجمه ها شان شنیده شود.
12)

اعتراف می کنم که اندکی دیوانه ام.شیفته ی تندشیرجه رفتن ویقه گرفتن.کودک درونم آزاداست؛واین باعث
می شودکه بسیاری ازکسان به من رشک ببرندودوستم نداشته باشند.آیادراین میا ن فاصله ای بین مجنون و
کودک هست؟
وجنون چیزی نیست مگراجازه نامه ای دائمی برای رفتن به بلنداها.وکودکی نیزچنین است.جنون اختیارعقل
خشوت گر است برای بازگشتن به کودکی.تصمیمی زیرکانه برای کشف آنچه خارج ازتقالیداست به شیوه ای غیرتقلیدی وبدون هرگونه پیروی.
شاعر،کودک وپیامبرومجنون است.ویابگوییم:رؤیای نبوت راه جنون راروشن می سازدتاشاعرکودک بازآید.
اعتراف می کنم که شاعران دیوانه اند.
13)

به جست وجوی حقیقت نباش .حقیقت خودبه سویت خواهدآمد.به جست وجوی باطل باش تاحقیقت رابنگری که چه سان به تونزدیک می شودهردم که دست خودرابرچیزی غیرازحق می نهی .حقیقت باطلی آراسته است.روشنایی مسخره ای که شیفته اش شده اند؛درست به سان روشنایی ماه.حق راجست وجونکن به گونه ای که باطل راازیادببری .حق زیردست توست وباطل بالای آن.به جست وجوی آن درادیان وعقایدونظریات نباش.که تمام حقایق موجوددرنظریات وعقایدناقص است.حقیقت مطلق تنهادرشعرنهان است.
14)

"نه":افسون شاعراست.ضدتباهی شعروسستی روح.واژه نامه ی نقض ونوآوری .دوشمشیرمتقاطع فرودآمده
برکلاهخودشاعر-تروریست ومرتبه ای درمقام نوشتن.
"نه": شُکی الکتریکی دراعصاب که تمامی اشیاء رادچارنوسان می کند.شاعرباآن همیشه بیداراست وچشمانش
پشت سروجلورامی نگرند.هرگونه خرسندی ازآنچه هستیم ؛سستی درعصب نوشتن است.خیانتی به متن هستن وهستن متن.
"آری"چیزی نیست مگررسوایی قلب وسرکوب شدن شورش درپادگان های روح.
چه زیباست که به تواشارت می کنند:این شاعری است که "نه"گفت.
15)

خودراباهیچ شاعری مقایسه نکن .خودراباآنچه بدان بازخواهی گشت ویاممکن است که بازگردی ،مقایسه کن.
ای شاعرتونیستی مگرخواننده ای که خودراناگزیردیدازنوشتن آنچه که دیگری توانایی نوشتن اش راندارد.
گردش گری دائمی درمستعمره های روح.طواف گری ازلی برگردنوراگرکه وهم باشد.
16)

ای شاعران!
هرشاخه ای که درخت راترک گفت تبری شدوآزادی ازبرای ببران است.
17)

بگذاریدبگذرم.من تندبادی بیتابم.
                                                                 

                                                  نوشته جمال جمعه -شاعرعراقی               

+ نوشته شده توسط ابوطالب در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:31 |

 شعر با سكوت آغاز مى‌شود و به سكوت مى‌انجامد. اين تصور رايج، و تا اندازه‌اى درست، كه شعر از كلمه‌ها ساخته مى‌شود، اين حقيقت را در پرده مى‌برد كه شعر واقعى برساخته‌ى توامان كلمه و سكوت است.

پيش از آغاز هر شعرى سكوت است و پس از پايان آن سكوت؛ پس از هر كلمه‌اى در شعر سكوت است و در ميان هر دو هجاى يك كلمه شكوت؛ ميان هر دو سطر شعر سكوت است و ميان هر دو بند شعر سكوت.


اما سكوت به معناى خالى و خلأ نيست و به ميزان كلمه‌هاى شعر چيزى براى گفتن دارد. پس سكوت نيز همانند كلمه وسيله و هدف توامان شعر است. سكوت شعر همچون سكوت طبيعت، گفتنى دارد، همانند سكوت شبانه دريا در قياس با صداى امواجش در يك روز توفانى.


سكوت شعر، شروع شكل‌گيرى كلمه در مخاطب است. عنصرى كه مخاطب را در ساختن شعر سهيم مى‌كند؛ شاعر خود مخاطب مى‌شود و مخاطب شاعر. آنجا كه شاعر از گفتن بازمى‌ايستد، تنها سكوت است كه توان گفتن مى‌يابد. و آنچه در سكوت بيان مىشود، چيزى‌ست كه كلمه توان بيانش را ندارد. با سكوت «بيان‌ناپذير» و «ناممكن» بيان‌پذير و ممكن مى‌شوند.


شعرى كه «همه‌چيز» را مى‌گويد يا مى‌خواهد بگويد، در نهايت در مخاطب ادامه نمى‌يابد؛ چيزى مى‌شود دست‌بالا همچون حرفهايى «زيبا» كه مى‌توان آن را نقل كرد و توضيح داد. شعر واقعى اما نقل‌ناپذير و غير‌قابل توضيح است. و آنچه شعر را توضيح‌ناپذير مى‌كند همان حضور نيرومند عنصر سكوت در آن است كه فقط در سكوت شاعر و تداومش در مخاطب «معنا» مى‌يابد. پس سكوت نَفَس شعر و ضامن حيات و تداوم آن است. همين سكوت است كه شعر را از «غيرمنتظره» سرشار مى‌كند؛ امرى كه به همان ميزانى كه خواننده را غافلگير مى‌كند، خود شاعر را هم به شگفتى وامى‌دارد. اگر شعر خود شاعر را به شگفتى واندارد، مخاطب قطعا غافلگير نخواهد شد، و اين كلام غافلگيركننده معمولا پس از سكوتى ژرف رخ مى‌نمايد.


دشوارى آنچه كه آن را «فهم شعر» مى‌نامند نيز دقيقا در همين‌جاست. خواننده شعر نيز بايد علاوه بر خواندن كلمه‌ها، خواندن سكوت را نيز بياموزد. به اين اعتبار دشوارى درك شعر، نه مشكل شعر كه مشكل مخاطب شعر است. اين مخاطب است كه بايد نشان دهد تا چه ميزان قادر است خود را در برابر سكوت شعر بگشايد و به هزارتوهاى مه‌آلود آن وارد شود.


مشكل اينجاست كه انسان معاصر تا حد زيادى از توان شنودن صداى سكوت و فهم معناى سرشار آن عاجز شده يا شايد از او مى‌هراسد. اما خواننده آزموده و مجرب شعر مى‌داند كه سكوت بخشى از حقيقت جهان است و براى ره‌يافتن به اين حقيقت بايد رنج شناخت زبانش را نيز بر خود هموار كرد؛ زبانى كه شعر و موسيقى بهترين فضا را براى تجلى آن فراهم مى‌كنند.

+ نوشته شده توسط ابوطالب در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:33 |
از ميان هنرمنداني كه سعي در اراية نوعي جهان‌بيني خاص و مشرب فكري دارند «سهراب سپهري» به چهرة برجسته‌اي است كه از ابعاد گوناگون فلسفي ـ عرفاني قابل بحث و بررسي است.
در شعر معاصر فارسي شايد سهراب سپهري تنها شاعري باشد كه انديشه‌اي به‌سامان و مدو‌ّن را در دوران كمال شعري خود بيان مي‌‌كند ـ اين برداشت را نبايد يك داوري ارزشي پنداشت، چه ارزش را نقد ادبي و كاركرد اجتماعي را جامعه‌شناسي هنر با معيارهاي ديگري تعيين خواهد كرد‌‌ ـ شعر سپهري از آن رو ارزش والايي مي‌يابد كه هم شعر است و هم در تمامي ابعاد آن، از گزينش واژه‌ها گرفته تا تصويرسازي، در شكل ذهني و در تركيب‌بندي دروني بيانگر انديشه‌‌اي به‌سامان است.
شايد يكي از دلايل زبان ساده، بي‌آلايش و زيباي سپهري نيز در آن باشد كه شعر سپهري شعر معناست. شعر «پشت درياها» از منظومة «حجم سبز» داراي چنين ويژگيهاي زباني و ادبي است، در اين شعر از نشانه‌هاي زباني به شكل ساده استفاده شده و رمزها و استعاره به سادگي دلالت بر مفاهيم آشناي ذهن دارد.
«قايق» ـ «آب» ـ «تور» ـ «مرواريد» ـ «شب» و «پنجره» از واژه‌هاي كليدي اين شعر به حساب مي‌آيند.
عناصري برخاسته از طبيعت كه در مجموعه‌اي از نظام همگن و منسجم گرد آمده‌اند، مطمئنا‌ً زبان و پي‌ريزي ساختار منسجم كلام در شعر سهراب از يك سو و همسان‌سازي آن با عناصر زندگي، آن هم نشانه‌ها و مفاهيم ساده آن از سويي ديگر از ويژگيهاي برجسته در كلام اوست و درواقع راز ماندگاري شعر در همين هم‌گرايي است و درواقع سهراب در شعر و كلام خود حضور دارد، نفس مي‌كشد و به راستي در رگ حرف حرف خود خيمه زده است.
در تمام شعر سپهري اين ويژگيها را مي‌توان ديد. در شعر «پشت درياها» نيز به مانند تمام شعرهايش با ابداع زباني شاعرانه و توسل به طبيعت و اجزاي آن به مثابه اسطورة كل، توانسته است چشم‌اندازي بگشايد كه تماشايي است.
«قايقي خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشة عشق
قهرمانان را بيدار كند.»
شاعر در بند او‌ّل، عل‍‍ّت سفر خود را بيان كرده و به نوعي بيانگر حالات عرفاني و خلوتهاي شاعرانة خاص‌ّ سپهري است. شاعري كه هرگز صبحي بي‌خورشيد را تجربه نكرده و روزگاري در اين انديشه بوده كه با هجوم گلها چه كنيم؟ اكنون در بيشة عشق كسي به فكر بيداري قهرمانان نيست و خاك اين ديار غريب و ناآشناست. به راستي راز ناآشنايي اين ديار در چيست؟
اين تفكر و پاسخ به چراهاي زياد ديگر در منظومة فكري سپهري مطرح شده و اكنون شاعر به عناصري اشاره دارد كه بار معنايي منفي دارد و با اين تصويرسازي مي‌توان به راز غربت شاعر پي برد.
«قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند.»
در اين بند واقعيت اوضاع اجتماعي شاعر ـ‌‌‌ با توجه به فضاي اصلي شعر‌‌ ـ بيان مي‌شود، واقعي‍ّتي برخاسته از درون شاعر و با تفر‌ّدي كاملا‌ً منحصر‌به‌فرد. بنابراين دور از انتظار نخواهد بود اگر بگويد:
«نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب به درمي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان»
در اين بخش، كلام كاملا‌ً تصويري مي‌شود. زبان سپهري اساسا‌ً زباني است كه زادة تصوير است نه زادة نفس زبان. تداوم تصاوير يكي از مشخصه‌هاي بارز شعر اوست. در شعر سپهري آن‌قدر تصوير پشت تصوير وجود دارد كه گاهي به مخاطب فرصت نفس كشيدن هم نمي‌دهد.
باز هم تأكيد مي‌كند:
«همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
دور بايد شد، دور
مرد اين شهر اساطير نداشت.
زن اين شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.»
از اين قسمت به بعد، شاعر همچنان به بيان تصاويري مي‌پردازد كه فلسفة سفر او را به وجود آورده است در اين شهر كه «اساطير» و «قهرمانان» هستي ندارند و زن كه نماد سرخوشي است به سرشاري انگور نيست. همچنان كه:
«هيچ آيينة تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حت‍‍ّي، مشعلي را ننمود.»
شاعر بدون اندكي ترديد، عزم خود را جزم كرده است:
«دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره‌هاست»
عنصر «شب» را در مجموعة «خاك غريب» و شهر «بي‌اساطير» مي‌‌توان جاي داد و پنجره دريچه‌اي است كه شاعر از آن به سوي آرمان‌شهر خويش مي‌نگرد، آرمان‌شهري كه هر چند ناكجا‌آباد سپهري است اما بايد به سوي آن برود.
آرمان‌شهر سهراب سپهري كه حتما‌ً دنبالة «شهر» را يدك نمي‌كشد و چيزي جز بازگشت به بدوي‍ّت نيالوده نيست همچون هر آرمان‌شهر ديگري «سراب» است با اين تفاوت كه شاعر خلاق مي‌تواند بر مبناي آن شعر و انديشة خود را فارغ از ملاحظات دست و پاگير سن‍ّت و عادت بيافريند.
براي همين در بند بعدي دوباره تكرار مي‌كند:
«همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند.»
تا اينجا انديشة سفر و فلسفة گريز شاعر (از خود يا اجتماع خود و يا هر چيز ديگر) در كلام خلق شده است، انديشه‌اي كه سهراب ديري بدان پرداخته است و بسا كه براي رسيدن بدان از دهليزهاي تنگ و باريك طبيعت و عشق گذر كرده است و اكنون آنچه را كه از سرود پنجره‌ها بازيافته، چنين به تصوير مي‌كشاند. آرمان‌شهر خود را در افقي بازتر مي‌نماياند.
«پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجل‍ّي باز است
بامها جاي كبوترهايي است كه به فوارة هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده سالة شهر، شاخة معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.»
در اين بند، آرزوهاي شاعر نمود يافته و در قالب تصوير درآمده است. عناصر مثبتي همچون «شاخة معرفت» و «فواره هوش بشري» در بخش تجلي و پنجره مي‌گنجد و نظام همگن آرمان‌شهر را تشكيل مي‌دهد.
برخورد عاشقانه و عرفاني سهراب با اشياي پيرامون و محيط زندگي‌اش ما را ناگزير مي‌كند تا پيوندي ميان اصالت كلام او و اجزاي طبيعت بيابيم ضمن اينكه در اصل، فكر و خط انديشگي وي «سفر» از شهر و دياري است كه مطلوبش نمي‌يابد و قبلا‌ً نيز در شعر، آرزوي آن را در سر پرورانده است.
شعر «نداي آغاز» از اين ديد موازي و همسان با شعر «پشت درياها» است.
كفشهايم كو
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
در ابتداي اين شعر گويي به شاعر الهام مي‌شود كه «بوي هجرت مي‌آيد» اين هجرت به خاطر اين است كه شاعر حرفي از جنس زمان نشنيده وگرنه به اين صراحت نمي‌گفت:
«بايد امشب بروم»
او در «نداي آغاز» هم نشانه‌هايي از آرمان‌شهر خود مي‌دهد، سمتي كه «درختان حماسي پيداست و رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.»
كلام سپهري به كمال رسيده و در بيان شاعرانه و زيباي نظام همگن انديشه‌هايش «جهان‌بيني» عميقي مشاهده مي‌شود، اين نظم و چارچوب فكري، ناشي از آن است كه سهراب سپهري به واقع شاعري است برخوردار از يك نظام عمومي انديشه و به معناي فلسفي آن متفكري است صاحب يك دستگاه فكري جامع و مكتب منسجم و همگن‌ ـ چنان كه پيش از اين اشاره شد و نمونه‌هايش را در دو شعر همسان ملاحظه كرديم. او مي‌داند كه چه مي‌خواهد بگويد و في‌الواقع سير و سلوك معنوي او از آغاز هشت كتاب تا پايان در راستاي تبيين نظام خاص انديشة اوست.
در بند ديگر مي‌گويد:
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.
«خاك غريب» از عنصري منفي به مثبت و از شهري كه مرد آن اساطير نداشت، اكنون به شهري كه هواي آن صداي پر زدن مرغان اساطير در باد، شنيده مي‌شود، حركت مي‌كند.
اين سير و حركت اگرچه در طول و خط يك مسير در جريان است، با اين وجود شعر از نظر ساختار، شكلي دايره‌وار دارد يعني سطر پاياني شعر همان سطر آغازين است جز اينكه با تأكيد بيشتر «خواهم» به «بايد» تغيير مي‌كند.
«پشت درياها شهري است / كه در آن وسعت خورشيد به اندازة چشمان سحرخيزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.»
سپهري در اين تصوير پاياني با برتري برخي از سويه‌هاي تشبيه خود «چشمان سحرخيزان» را برتر از وسعت خورشيد (روشني) مي‌داند، آنان كه به رستگاري رسيده‌اند و از سفر خويش توشه برگرفته‌اند. «شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند»
در اين سطر از تمام تصاوير و عناصر طبيعت كه در شعر «پشت درياها» حضور جد‌ّي داشتند پرده‌گشايي مي‌شود و آرمان شاعر در يك جست‌وجو به انجام مي‌رسد.
1) آب = قايق 2) روشني = خورشيد    3) اسطوره = فواره هوش بشري
هر يك از سازه‌هاي مجموعه همگن و نظام فكري در اين شعر است، اگر كلمات و تصاوير به صورتي دايره‌وار به هم مي‌پيوندد اما از نظر سير فكري جريان همچنان ادامه دارد و تكرار مي‌شود.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
«پشت درياها» نقطه عطف انديشة سپهري است. اوجي است كه تمام فراز و فرود جريان فكري شاعر در آن موج مي‌زند، به راحتي مي‌توان نمودار فشرده سير و سلوك معنوي شاعر را در اين شعر از مجموعة «حجم سبز» به تماشا نشست.
شاخصة مهم شعر، سفر و سلوكي است كه در آب، آغاز مي‌شود و بايد در آب پايان گيرد، در يك كلام آرمان‌شهر شاعر و دل‌زدگيهاي او از عادتهاي روزمر‌‌ّه و فرار از آنها به روشني تنها در اين شعر ديدني است.
قايق
پشت درياها
آب و خرد و روشني
+ نوشته شده توسط ابوطالب در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:25 |

نگاهي به عشق و سياست در شعر شاملو و قباني
در حوزة ادبيات معاصر شاملو را پرچم‌دار شعر سپيد مي‌دانند. استقلال قالب شعري كه او را از تبعيت قالبهاي سنتي دور نمود، توجه به مسائل اجتماعي و سياسي به‌ويژه مبارزات سالهاي 1332 به بعد، سرودن بعضي قطعات شعري به نام همسر خود ـ آيدا ـ و... او را از ديگر شاعران متمايز مي‌كند. نزار قباني نيز زبان ويژة خود را دارد. او با نگاه خود به شعر، معشوق و عشق مي‌نگرد، دوره‌اي از زندگي خويش را به سرودن اشعار سياسي سپري كرد و از پرمخاطب‌ترين شاعران عرب است.
قطعاً عنوان همة ابيات و يا همة موضوعات به كار گرفته‌شده توسط اين دو شاعر كاري دشوار است و مجالي فراخ‌تر مي‌طلبد لكن وجود نقاطي مشترك (در زمينة مباحث سياسي ـ اجتماعي، شعر، زن و عشق) اين فرصت را به دست داد تا نويسنده، ديدگاه آن دو را در موضوعات فوق نشان دهد.


احمد شاملو (1379ـ1304)
«آثار من خود اتوبيوگرافي كاملي است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر، برداشتهايي از زندگي نيست؛ بلكه يكسر خود زندگي است.»
شاملو


نخستين مجموعه شعر شاملو در سال 1326 به چاپ رسيد كه حاوي شعرهايي كاملاً سنتي، نيمايي يا حتي نوشته‌هاي بدون وزن و قافيه بود كه بعدها به «شعر منثور» يا «شعر سپيد» شهرت يافت. اين مجموعه بين آثار شاملو، چندان اهميتي ندارد و خود او بنا بر اين نظر نام اين مجلد را «آهنگهاي فراموش‌شده» گذاشت.
مجموعه «هواي تازه» كه بين سالهاي (35ـ1326) سروده شد، زبان و ديدگاه مستقل او را معرفي كرد. شاملو در اين مجموعه، از اشعار سنتي روي‌گردان شد و همچنان كه از نام مجموعه بر مي‌آيد، در فضايي جديد شعر سرود. از ديگر مجموعه‌هاي شعري وي؛ باغ آينه (1338)، آيدا در آينه (1343)، آيدا درخت و خنجر و خاطره (1344) ققنوس در باران (1345)، مرثيه‌هاي خاك (1348)، ابراهيم در آتش (1352) و دشنه در ديس (1356) مي‌باشد.
از نظر قالب شعري، اشعار او دنباله‌رو قالب نيمايي است و به نثر بسيار نزديك است، به‌ويژه نوشته‌هاي سده‌هاي چهار و پنج هجري قمري و گاه ترجمه‌هاي تورات و انجيل را به ياد مي‌آورد.
از نظر محتوا و مفاهيم، تفكرات اجتماعي ـ فلسفي را اغلب از طريق تمثيل و اسطوره‌هاي انساني بيان مي‌كند. با بررسي تعدادي از قطعات شعري او درخواهيم يافت كه آنچه دربارة شعرها و اتوبيوگرافي خود نوشته است، كاملاً بر سروده‌هاي او منطبق است. در اشعار و نمونه‌هاي زير خواهيم ديد كه چگونه شاعر سه موضوع (زن، عشق و شعر) را در زمينة اجتماع و سياست زمان خود به كار مي‌گيرد.1


شعر
در مجموعة «هواي تازه» قطعه‌اي كه در سال 1333 سروده شده موضع و نقطه تفاوت شعر شاملو را با شاعران پيشين بيان مي‌كند. در اين قطعه وي قاآني، حميدي و ديگر شاعران را افرادي بي‌درد مي‌انگارد و در جايي مي‌گويد:
«موضوع شعر شاعر پيشين از زندگي نبود
      در آسمان خشك خيالش او     جز با شراب و يار نمي‌كرد گفت‌وگو
...امروز شعر حربه خلق است
...امروز شاعر
بايد لباس خوب بپوشد، كفش تميز واكس‌زده بايد به پا كند، آن‌گاه در شلوغ‌ترين نقطه‌هاي شهر، موضوع و وزن و قافيه‌اش را يكي يكي با دقتي كه خاص خود اوست، از بين عابران خيابان جدا كند...»2
شعر شاملو فضاي مبارزه است، اگر ديگران با سلاح گلوله و آتش، مبارزه مي‌كنند، شاملو با كلمات وارد اين عرصه مي‌شود:
«و شعر زندگي او با قافية خونش
و زندگي شعر من با خون قافيه‌اش
و چه بسيار كه دفتر شعر زندگي‌شان را
   با كفن سرخ يك خون شيرازه بستند.»3
به‌علاوه مفاهيم شعري شاملو كه از وي شاعري متعهد مي‌سازد، ساختار اشعار او هم قابل تأمل است، «شيوة او در كتابت اين شعرها، البته از روي تفنن نيست، مهم‌ترين انگيزه وي در انتخاب طرز تقطيع كتابتي شعرهاي سپيد، هدايت خواننده به حفظ ريتم در موسيقي است... [از طرفي] خواننده را وا مي‌دارد تا در خواندن شعر رعايت قطع و وصل كلام را بكند و در نتيجه شعر را چنان كه منظور شاعر است بخواند.»4
معاني شعري شاملو، نيز يكدست نيست، به كار بردن لغات اصيل و كهن، لهجة تهراني و لغات و تركيبات جديد، ايجاز، تكرار و حذف و... باعث مي‌شود كه گاه گره‌هايي در شعر او و دريافت معاني ايجاد شود. با اين وضع وي هراسي از نقد و نظر مخاطب ندارد، وظيفة او بيان تعهد اجتماعي است، خواه آشكار، خواه سمبليك و پيچيده:
باري خشم خواننده از آن روست كه ما حقيقت و زيبايي را با معيار او نمي‌سنجيم.
و بدين‌گونه آن كوتاه‌انديش از خواندن هر شعر سخت تهي‌دست باز مي‌گردد.»5
گويي شاملو مخاطب را وادار مي‌سازد تا از تقيد به اصول شعري قديم رها شود و با زبان و نگاهي جديد، به شعر و جامعة خويش بنگرد تا همراه خوب شعرش باشد.


زن
مقايسة موقعيت و مقام زن در ادبيات معاصر و قديم، مجالي گسترده مي‌طلبد اما اشاره‌اي گذرا در اين مقام به‌جا است كه پس از مشروطيت، زنان خود براي دفاع از حق و حقوق خويش پا به عرصة اجتماع نهادند و پيشرفتهاي علمي و فرهنگي قابل توجهي از ايشان ديده شد.
«با تغيير نگرش و محتوا در شعر نيمايي، خواه ناخواه سيماي زن در عصر معاصر هم تغيير چشمگيري يافت. زنان مورد توجه در شعر معاصر واقعي هستند و در بطن اجتماع و زندگي حضور دارند. چنين زناني زاييدة ذهن شاعر نيستند و يا بر اساس ناكاميها و برداشتهاي نادرست شاعر، مورد توهين و سرزنش قرار نگرفته‌اند بلكه از دريچة واقعيت نگريسته شده‌اند.»6
در اشعار شاملو اين مفهوم به خوبي نمايان است. درصد و ميانگين حضور زن قابل توجه است و وجه مثبت دارد. زن گاه انگيزة سرودن شعر است و گاه عامل مبارزة فرد متعهد. عشق به زن نيز در شعر شاملو واقعي و پاك است كه نمونه‌هاي آن ارائه خواهد شد. ذكر اين نكته ضروري است كه از عوامل قابل توجه و مثبت شعر معاصر، تاريخ‌دار بودن اشعار و گاه عنوان هر قطعه كه به مخاطبين معين تقديم شده مي‌باشد، اين امر مخاطب را در درك بيشتر مفهوم شعر و عوامل سروده شدن آن ياري مي‌دهد. مثلاً در دو مجموعه از شاملو، اشعار عنوان «آيدا» همسر وي را دارند يا در رثاي فروغ فرخزاد سروده است:
«به جست‌وجوي تو به درگاه كوه مي‌گريم، در آستانة دريا و علف
...، نامت سپيده‌دمي است كه بر پيشاني آسمان مي‌گذرد ـ متبرك باد نام تو ـ »7
يا مقام مادر را اين‌گونه ارج مي‌نهد:
«يادش به خير مادرم!
از پيش   در جهد بود دائم   تا پايه‌كن كند    ديوار اندهي كه يقين داشت در دلم
مرگش به جاي خالي‌اش احداث مي‌كند.»8


عشق
توصيفهاي شاملو از عشق به مخاطب اجازه مي‌دهد تا نوعي والا از عشق را دريابد، «عشق شاملويي!» يعني عاشق بودن سعدي‌وار بر هر زيبايي و شگفتي بدون منيت و خودكامگي. عشقي پاك بين ماورا و زمين، جايي كه انسانيت و محبت عوامل اصلي‌اند:
«دوستت مي‌دارم بي‌آنكه بخواهمت... نهايت عاشقي اين است، آن وعدة ديدار در فراسوي پيكرها»9
«با اين‌همه از ياد مبر كه ما
     ـ من و تو ـ
           انسان را رعايت كرده‌ايم (خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود!) و عشق را رعايت كرده‌ايم.»10
عنوان دو مجموعة «آيدا در آينه» و «آيدا، خنجر، درخت و خاطره» ذهن مخاطب اشعار را به اين سوق مي‌دهد كه معشوق شاملو كه به واسطة وي، انسانيت را ستايش مي‌كند همسر وي ـ آيدا ـ است و اين عشق هميشگي را كه عامل حيات شاعر است به واسطة «آيدا» بيان مي‌كند:
«با درودي به خانه مي‌آيي و با بدرودي خانه را ترك مي‌گويي.
اي سازنده!
لحظة عمر من به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست»11
و آن‌قدر عشق وي فراتر و پاك‌تر از معمول جلوه مي‌كند كه:
«عشق را مجالي نيست حتي آن‌قدر كه بگويد براي چه دوستت مي‌دارد»12
«هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گريان در تمناي من
عشق را اي كاش زبان سخن بود!»13
چه بسا اشعاري كه از اين پس ذكر خواهد شد قابل قرار دادن در عناوين فوق ـ زن، عشق و شعر ـ باشند لكن براي نشان دادن بيشتر پيوستگي اين سه مقوله، كه هر يك عامل مفهوم ديگري است، قطعاتي تحت عناوين مشترك ذكر مي‌شوند.


عشق ـ شعر
نمونة اشعار اين مقام با انگيزة عشق سروده شده‌اند و اگر عامل عشق را زن ـ آيدا ـ بدانيم، باز مي‌توان اشعار را در اين جايگاه ياد كرد:
اي شعرهاي من، سروده و ناسروده!
سلطنت شما را ترديدي نيست اگر او به‌تنهايي خواننده شما باشد!
چراكه او بي‌نيازي من است از بازارگان و از همة خلق...»14
«خانه‌اي آرام    و اشتياق پر صداقت تو
تا نخستين خوانندة هر سرود تازه باشي. چنان چون پدري كه چشم به راه ميلاد نخستين فرزند خويش است
چرا كه هر ترانه    فرزندي است كه از نوازش دستهاي گرم تو نطفه بسته است.»15


عشق ـ زن
در اين ابيات شاملو به صراحت عشق خود را به زن اعلام مي‌دارد و گاه نام معيني از او عنوان مي‌كند.
«آن‌گاه بانوي پرغرور عشق خود را ديدم
در آستانة پر نيلوفر كه به آسمان باراني مي‌انديشيد.»16
«بر چهرة زندگاني من    كه بر آن     هر شيار
از اندوهي جانكاه حكايتي مي‌كند     آيدا لبخند آمرزشي است.»17
پيش از اين ذكر شد كه شعر شاملو شعر زمان اوست يعني مسائل اجتماعي و دردهاي سياسي عصر وي در اين قطعات قابل مشاهده است. اكنون بناي سه عنوان پيشين را (عشق ـ شعر و زن) بر اوضاع سياسي زمان شاعر مشاهده مي‌كنيم:


عشق ـ سياست
شاملو در اوضاع ناهنجار عصر خويش، عشق را راه گريزي مي‌داند و پناه آشفتگيها:
«آن‌گاه به دريايي جوشان درآمديم    با گردابهاي هول و خرسنگهاي تفته
كه خيزابها بر آن مي‌جوشيد
اينك درياي ابرهاست، اگر عشق نيست هرگز هيچ آدمي‌زاده را تاب سفري اين‌چنين نيست.»18


«در تمامت بيداري خويش    هر نماد و نمود را
با احساس عميق درد دريافتم
عشق آمد و دردم از جان گريخت.»19


زن ـ سياست
گفته شد كه بعد از مشروطيت زنان وارد اجتماع شدند و در مبارزات آزادي‌خواهانه شركت كردند. شاملو از جمله شاعراني است كه با ديد اجتماعي خود زنان را نيز در اين راه سهيم و شريك مي‌داند:
«خدايا خدايا
دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامي كه مردان   نوميد و خسته   پير مي‌شوند.»20


«اكنون هر زن مريمي است
و هر مريم را عيسايي بر صليب است   بي‌تاج خار و صليب و ج‍ُل‌جتا»21


شعر ـ سياست
و شعر نيز به تعبير عده‌اي از (شاعر متعهد و شعر متعهد) در خدمت اوضاع اجتماعي خويش درمي‌آيد و سلاح  شاعر مي‌شود:
«من همان مرغم به ظلمت واژگون
نغمه‌اش واي، آبخوردش جوي خون»22
«شعر رهايي است
نجات است و آزادي
ترديدي است كه سرانجام به يقين مي‌گرايد
و گلوله‌اي كه به انجام كار شليك مي‌شود
آهي به رضاي خاطر است از سر آسودگي»23


عشق ـ زن ـ شعر ـ سياست
اين قطعه را شاملو به مناسبت اعدام مهدي رضايي در ميدان تير چيتگر سروده است:
«در آوار خونين گرگ و ميش
ديگرگونه مردي آنك،
كه خاك را سبز مي‌خواست و عشق را شايستة زيباترين زنان.»24
«آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود
ميان آفتابهاي هميشه
زيبايي تو لنگري است ـ
نگاهت شكست ستمگري است
و چشمانت با من گفتند
كه فردا روز ديگري است.»25


نزار قب‍ّاني (1998ـ1923)
«آنچه براي من اهميت دارد خود شعر است، خود شعر منم... و شما...»26
نزار قباني را بزرگ‌ترين عاشقانه‌سرا و پرمخاطب‌ترين شاعر معاصر عرب مي‌دانند. «عشق و زن در اشعار او موضوعيت دارد و عاشقانه‌هاي او بازتاب همه زواياي ذهني و ظرايف روان‌شناختي و زيباشناختي زن و ديدگاههاي شرقي مرد است. دومين موضوع شعر او سياست است.»27
در تمام چهل و دو دفتر خويش، تصاويري محسوس با بياني ساده و شيوا بيان مي‌كند، آن‌گونه كه مخاطب فارسي‌زبان را به ياد غزليات سعدي مي‌اندازد. چند مجموعه شعري او عبارتند از:
زيباي گندمگون به من گفت (1944) ـ شعرها (1956) ـ نقاشي با كلمات (1966) ـ من يك مرد و تو قبيله‌اي از زنان (1993) و.. به‌علاوة شعر، كتابهايي منثور نيز دربارة ادبيات و شعر نيز دارد به نام «داستان من و شعر»، «شعر چيست» و «شعر چراغي است سبز». تعاريفي كه او از شعر مي‌دهد و يا پاسخهايي كه در مصاحبه‌هايش داده است، مخاطب را در دريافت ديدگاه شاعر بيشتر ياري مي‌دهد.
در مثالهاي ذيل نيز همچون اشعار شاملو، خواهيم ديد چگونه شاعر در محيط مثلثي (زن، عشق و شعر) بنا بر بن‌ماية اجتماع و سياست، شعر مي‌سرايد.28


شعر
در مجموعه‌هاي منثور، شاعر به صراحت، شعر را تعريف مي‌كند و از كلمات، شكل‌گيري شعر و سبك و زبان آن مي‌گويد. قباني شعر را الهامي و پديده‌اي ناخودآگاه مي‌داند:
«شعر چراغي است سبز كه انگشتان ايزد درون ما فرو آويخته است.»29
سپس در تشبيه حالت شعر گفتن مي‌نويسد:
«شعر همان رقص است و سخن گفتن از آن دانش سنجش گامهاست. بي‌پرده بگويم من خوش دارم برقصم... اين رقص همة اجزاي جان است، با همة خلجانهاي ارادي و غير ارادي آن و همة لايه‌هاي پيدا و پنهان آن...»30
«مي‌پرسند چرا شما پرخواننده‌ترين شاعر در جهان عرب هستيد؟ زيرا من شاعري طبيعي هستم كه به زبان طبيعي شعر مي‌نويسم و با انسانهايي طبيعي سخن مي‌گويم.»31
از مهم‌ترين عناصر شعرهاي معاصر كاربرد لغات نزديك به ذهن و ملموس عصر خويش است.
در اشعار قباني به خوبي اين لغات در جاي خود مي‌نشيند. اگر مفاهيم و زمان تولد شعر، در اختيار شاعر نيست اما سبك و ابزارهاي شعري بر مبناي آموخته‌هاي شاعر بيان مي‌شود. قباني معتقد است همان‌گونه كه شخص در حال رقصيدن نمي‌تواند به حركت اعضاي خود بينديشد، شاعر نيز زمان سرودن قادر به تفكر دربارة مضامين نيست. اما زبان روان و سادة اشعار او بر صميميت شاعر با شعر مي‌افزايد و مخاطب را نيز به اين بزم دعوت مي‌كند. خود قباني دربارة زبان شعري‌اش مي‌گويد:
«چارة اين كار اين بود كه «زبان سومي» را اختيار كنيم كه از زبان آكادميك، منطق و صواب و متانت را برگيرد و از زبان عاميانه، حرارت و جرئت و فتوحات متهورانه را. امروزه ما به اين «زبان سوم» مي‌نويسيم و شعر امروز عرب در حديث نفس خود به اين زبان متكي است... زبان شعر من به اين «زبان سوم» تعلق دارد.»32
در ادامه همراه با ديگر موضوعات باز هم به هويت شعرهاي او خواهيم پرداخت.


زن
قباني را شاعر «عشق و زن» مي‌دانند. مضمون بيشتر اشعار او زن است و جز مواردي معدود، نام معيني از زنان ذكر نمي‌كند. او نيز همچون شاملو و بر خلاف شعراي سنت‌گرا، زن را آن‌گونه كه هست وصف مي‌كند، مي‌گويد:
«من بنيانگذار نخستين جمهوري شعري هستم كه بيشتر شهروندان آن زنانند.»33
حتي عنوان بسياري از مجموعه‌هاي شعري او بر اين امر گواهي مي‌دهند مانند: «شهادت مي‌دهم كه جز تو زني نيست» (1979) ـ «شعر بلقيس» (1982) ـ «پنجاه سال در ستايش زنان» (1994) و...
او در شعري زن را اساس هستي و آغاز تكوين مي‌شمرد:
«در آغاز... فاطمه بود
پس از او عناصر اشياء شكل گرفت
آتش و خاك، آبها و باد
و زبانها و نامها...
و تابستان و بهار
و بامداد و شامگاه
و پس از چشمان فاطمه   جهان راز گل سياه را كشف كرد.»34


عشق
مفهوم عشق در قاموس قباني بسيار گسترده است. هر جا كه شعر و زن هست، عشق نيز حاضر است، عشق پاك اين‌گونه شاعران يادآور عشق عارفان سده‌هاي (4 و 5 ه‍ ق) است. كساني كه معشوق را همه‌جا مي‌يابند و در نهايت با او يكي مي‌شوند.
گويي در عشق پاك، عاشق همان عارف است و معشوق موجودي مقدس و اينك حضور عشق و تسري آن در همه‌جا:
«عشق در بيروت مثل خدا در همه‌جا است»35
و يا:
«عشق تو به من آموخته است...
كه تو را در همه‌چيز دوست بدارم
در درختان برهنه، در برگهاي زرد خشك، در هواي باراني... در باد و بوران»36
و توصيف اتحاد و يگانگي عاشق و معشوق؛


«عشق آن است كه مردم ما را با هم اشتباه بگيرند
چون تلفن تو را بخواهد، من جواب دهم...
و چون مرا دوستان به شام دعوت كنند تو به آنجا بروي...
و چون شعر عاشقانه تازه‌اي از من بخوانند تو را سپاس گويند!!»37


از نكات جالب و قابل توجه اينكه به واسطة اختلاف كاربرد ضماير مؤنث و مذكر در عربي به‌راحتي مي‌توان جنس معشوق شاعر عرب را شناخت با وجودي كه در زبان فارسي جنسيت معشوق شاعر براي مخاطب مشتبه است. به عبارتي ديگر كاربرد صيغه‌ها و ضماير مؤنث در اشعار قباني بالاترين آمار را در معرفي معشوق و عشق او دارد.


عشق ـ شعر
چه‌بسا تفكيك «معشوق و زن در شعر» با «عشق و شعر» چندان فاصله‌اي ايجاد نكند و هر دو به هم نزديك باشند، اما به‌عنوان نمونه قطعات زير مناسب مي‌نمايد:
«در شگفت از اين احساس در هر بامدادم كه هر چه مي‌بينم بدل به شعر مي‌شود...
در حالت عشق، قهوه‌جوش نيز بدل به شعر مي‌شود.»38


و در عبارات منثور خود پاسخ مي‌دهد كه:
«مي‌پرسند: كجا احساس مي‌كني خصلت قهرماني يافته‌اي؟
هر گاه كه دربارة عشق كتابي منتشر مي‌كنم احساس قهرماني مي‌كنم... زيرا اعتقاد دارم كه نوشتن شعر عاشقانه در اين منطقه اوج قهرماني است...»39


زن ـ شعر
در نمونه‌هاي زير شاعر به صراحت انگيزة اشعارش را زن مي‌داند. به عبارتي زن، عشق و شعر، سه ضلع مثلث شعر قباني‌اند و گاه بين زن و شعر يگانگي ايجاد مي‌شود:
«زن بر زانوي شعر مي‌نشيند تا عكسي يادگاري بگيرد
عكاس آن دو را دو خواهر مي‌پندارد...»40
«دستان تو شعرند، در شكل و معنا
و اگر دستانت نبود نه شعري بود و نه نثري بود و نه چيزي كه نامش ادب است.»41


در عبارات قبل هم جايي كه از موضوع زن مثالهايي ارائه شد، آمده بود كه قباني خود را بنيانگذار نخستين جمهوري شعر مي‌داند كه بيشتر شهروندان آن زنانند و اين عبارت زيبا در تمامي اشعار مصداق پيدا مي‌كند:
«همه دفترهاي شعرم، بر روي جلد امضاي تو را دارد.»42


عشق و سياست
آن‌گونه كه مفاهيم سياسي در اشعار شاملو بيان شده است، در اشعار قباني قابل ملاحظه نيست. قباني درواقع بيشتر با مفاهيم عاشقانه شناخته شده است. اما پس از پنجم ژوئن سال 1967 كه مقارن شكست اعراب بود، وي اشعار سياسي خود را منتشر كرد و شعر «حاشيه‌هايي بر دفتر شكست» از اين نوع است.
در كل در مقايسه با شاملو بايد گفت؛ احمد شاملو هميشه شاعري سياسي ـ اجتماعي بوده، عشق خود را در بستر جنجالهاي حكومتي سروده، سرخي لبان معشوق و سفيدي دندانهايش را با خون مبارزان و سفيدي استخوان آنها كه از زخم پديدار شده است برابر فرض كرده؛ لكن درصد ابيات عاشقانه در اشعار قباني بيشتر از شاملو است و عشق را بيشتر به خاطر خود عشق و معشوق توصيف كرده است. او مي‌گويد:
«مردم مرا عاشقي بزرگ مي‌دانند و نمي‌خواهند مرا خشمگيني بزرگ بشناسند... نزار قباني پيش از پنجم ژوئن را قبول دارند اما نزار قباني پس از پنجم ژوئن را رد مي‌كنند.»43
و آنجا كه عناصر سياسي را با اشعار غنايي مي‌آميزد چنين مي‌سرايد:
«با من دموكراتيك سخن بگو كه مذكرهاي قبيله در سرزمين من بازي سركوب سياسي را خوب فرا گرفته‌اند
و نمي‌خواهم كه تو با من بازي سركوب عاطفي را پيشه كني...»44
«بگذار كودتايي را رهبري كنم كه سلطه چشمان تو را بر خلقها تثبيت مي‌كند...»45


زن ـ سياست
گاه قباني وطن را زن مي‌پندارد و به عبارتي به مادر وطن وفادار است يا حتي آزادي و عناصر جامعه را در قالب زني ستايش مي‌كند:
«آن كه دوستدار زني است، دوستدار وطني است و آن كه به رخساري زيبا دل مي‌بازد به جهان دلباخته است... عشق نزد من در آغوش گرفتن جهان و به برگرفتن انسان است.»46


شعر ـ سياست
و اما اشعاري كه شاعر آنها را در خدمت سياست و اهداف جامعه به كار گرفته است؛
«شعر چيست اگر دگرگون نكند؟
شاعر كيست اگر خود دگرگون نشود؟»47
«شعرهايي كه در روزهاي مردم تغييري ايجاد نمي‌كند يا راه و چشم‌اندازي در منظر آنان قرار نمي‌دهد يا صداي آنان را نمي‌رساند و ترجمان انسانيت آنان نمي‌شود، همواره پشت درها مي‌ماند...»48
و اين مسئوليت شعري منوط است به انسان زمان خود بودن وي.


عشق، شعر، زن و سياست
«بانوي من
تو خلاصة تمام شعرها هستي و گل تمام آزاديها
آرزو داشتم به تو در روزگاري ديگر دل مي‌باختم كه مهربان‌تر بودي و شاعرانه‌تر... و به رايحة كتابها و شميم ياسمن و بوي آزادي حساس‌تر!!»49


در انتها
به واسطة شواهدي كه از اشعار احمد شاملو و نزار قباني، دو شاعر بزرگ سدة اخير در ادب فارسي و عرب، در موضوعات (عشق...زن و شعر) با بن‌مايه‌هاي سياسي و اجتماعي ذكر شد، نزديكي بعضي زمينه‌هاي  فكري دو شاعر آشكار مي‌شود كه به‌طور مجمل چنين است:
هردو شاعر با شعر خود صداقت دارند، به عبارتي شعر هر شاعر معرف افكار و شخصيت اوست. شاملو مي‌گويد: «شعر برداشتهايي از زندگي نيست بلكه مسير خود زندگي است.» قباني مي‌گويد: «خود شعر منم و شما.» شاملو مي‌گويد: «امروز شاعر بايد... موضوع و وزن و قافيه‌اش را يكي‌يكي با دقتي كه خاص خود اوست از بين عابران خيابان جدا كند»، قباني معتقد است «من شاعري طبيعي هستم كه به زبان طبيعي شعر مي‌نويسم و با انسانهايي طبيعي سخن مي‌گويم.» درواقع شاعر خود را از مردم جامعه جدا نمي‌داند، بين آنهاست، با آنهاست و براي آنها مي‌سرايد. اما رسالت مبارزه در شعر شاملو بيشتر نمايان است. اشعار شاملو سلاح مبارزة اوست و اشعار قباني بيشتر آينه عشق و مهر او. قباني معتقد است شعري كه ترجمان انسانيت نباشد و تغييري در جامعه ايجاد نكند، همواره پشت درها مي‌ماند. شاملو نيز اگرچه معتقد است كه عشق و انسان را رعايت مي‌كند ـ اگر شاهكار خدا باشد يا نباشد! ـ اما اغلب اشعار او با خون و گلوله آميخته است: «شعر رهايي است... و گلوله‌اي كه به انجام كار شليك مي‌شود.»
زبان قباني سهل و ممتنع است و در عصر خود روان و جاري. از عناصر معاصر مانند روزنامه، قهوه، ماهواره، فال قهوه، چلچراغ، فرش تبريز و... بهره شعري مي‌برد و مي‌گويد كه به زبان سوم مي‌نويسد، چيزي بين زبان آكادميك و زبان عاميانه، شاملو نيز از لغات روزانه شعر مي‌سازد مانند شمعداني، دكه، سطل، خورجين و... اما از كاربرد هريك در مفهوم كنايي يا سمبليك ابايي ندارد و حقيقت و زيبايي را با معيار مخاطب كوتاه‌انديش نمي‌سنجد.
اشعار عاشقانه هر يك نيز شنيدني است. قباني با صميميت به معشوق خود مي‌انديشد، شاملو به واسطة دردهاي جامعه به محبوب خود پناه مي‌برد، اگر اندكي تفاوت ديدگاه در عشق دو شاعر وجود دارد، اما سوز و گداز يكي است و زن عامل و انگيزة شعر است. عشق شاملو بيشتر فرازميني است، درواقع به انسانيت مي‌نگرد تا انسان، عشق قباني اگرچه زميني است اما چون عشق سعدي در همه‌چيز تسري دارد. در نهايت اگر بين دو شاعر از دو سرزمين بدون هيچ‌گونه ملاقات و يا مطالعه آثار شباهتهايي ديده شود بدان دليل است كه شاعر به اختيار نمي‌سرايد، شعر به او الهام مي‌شود، از مكاني برتر.
پس منشاء نزول يكي است اما ظرفي كه شعر بر آن وارد مي‌شود، ظهور آنها را اندكي تغيير مي‌دهد. چنين تبادرهاي شاعرانه را مي‌توان بين شعراي ديگر نيز ديد البته با بسامدهاي كمتر يا بيشتر.

 

+ نوشته شده توسط ابوطالب در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:12 |


Powered By
BLOGFA.COM